|
حرفی که کمانه کرد
بعد از اینکه گردوغبار ناشی از انفجار خمپاره فرو نشست، به طرف من برگشت. درحالیکه با دستش چشم خونآلودة ترکش خوردهاش را میفشرد، گفت: آخ چشمم! به شوخی گفتم: «چشمت درآد، میخواستی نیایی جبهه، خطمقدم اومدن این چیزها را هم داره!»
چند وقت بعد در عملیات دیگری خودم هم از ناحیة چشم چپ ترکش خوردم. اینبار چشم خودم درآمد و... خب، خطمقدم این چیزها را هم داره....
دیر آمد، زود رفت
دانشجو بود و جوان، آمده بود خط، داشتم موقعیت منطقه را برایش میگفتم که برگشت و گفت: «ببخشید، حمام کجاست؟» گفتم: حمام را میخواهی چکار؟ گفت: میخواهم غسل شهادت کنم. با لبخند گفتم: دیر اومدی زود هم میخوای بری. باشه! آن گوشه را میبینی آنجا حمام صحرایی است. بعدش دوباره بیا اینجا. دقایقی بعد آمد. لباس تمیز بسیجی به تن داشت و یک چفیة خوشگل به گردن. چند قدم مانده بود که به من برسد یک گلوله توپ زیر پایش فرود آمد.
راوی: حاج حسین یکتا
اخراجیها
دو نفر بودند که همه را ذله کرده بودند. هر کجا که این دوتا داشمشتی را میفرستادیم، موج دعوا و درگیری و نارضایتی بچهها بود که بالا میگرفت. باز هم برای چندمین بار جایشان را عوض کردیم. به روحانی یگانشان گفتم: بگذار پیش من بمانند. من میدانم با آنان چهطور کنار بیایم. گفت: نه همینجا باشند بهتر است. به محض ورود رو به آن روحانی رزمنده کردند و گفتند: ببین حاجآقا، ما اینجا فقط بهخاطر دفاع از وطن آمدهایم، اهل شرکت در نماز و دعا و این حرفها نیستیم. دوست روحانی ما هم با روی گشاده به آنان گفت: احسنت به شما که بهخاطر دفاع از میهنتان به جبهه آمدهاید.
یک هفته بعد به آنان سرزدم، با کمال تعجب دیدم همان اخراجیهای بینماز، نمازشبخوان شدهاند.
حجتالاسلام رضایی (از سپاه اندیمشک
حادثه
هر روز كه مي گذشت ، همراهان بني صدر اوضاع را بر من بدتر مي كردند ولي من همچنان مقاومت مي كردم يك روز به شهر سر پل ذهاب رفتم تا به آقاي آذربان كه تازه از بيمارستان مرخص شده بود و با سپاه همكاري مي كرد ، سر بزنم و درباره طرحي كه براي سازماندهي سپاه ريخته بودم با او مشورت كنم
آن شب تا ساعت دوازده و نيم با او درباره آن طرح جلسه داشتيم در نهايت به نتيجه خوبي رسيديم وقتي كه رفتم بخوابم ، احساس خوشي داشتم به طوري كه دلم مي خواست بنشينم و تا صبح درباره آن طرح فكر كنم
ساعت سه بامداد از خواب برخاستم و با همان حال خوش و نشاط انگيزي كه داشتم ، تمام مطالبي را كه درباره طرح در ذهنم بود ، روي كاغذ نوشتم ساعتي بعد كه هنوز هوا تاريك بود ، به طرف سنندج راه افتاديم جاده زير آتش عراقي ها بود چون ديد داشتند ، مجبور بوديم با نور چراغ هاي كوچك ماشين حركت كنيم
هنوز از دروازه ورودي سر پل ذهاب خارج نشده بوديم كه ديدم ماشيني از مقابل به سرعت در آن سمت جاده كه مسير حركت ما بود ، پيش مي آيد با وجود مهارتي كه راننده ام داشت ، نتوانستيم كاري كنيم و با آن شاخ به شاخ شديم از شدت درد بي هوش شدم وقتي چشم باز كردم ، در هلي كوپتر بودم و من را از كرمانشاه به تهران مي بردند قنداق اسلحه اي كه در دستم بود ،پايم را له كرده بود در آن لحظه احساس كردم قطع شده است استخوان پايم چپم كاملاً متلاشي شده بود و پا از مچ به حالت قطع و له درآمده بود لگن هم شكسته بود و سر و صورتم جراحاتي برداشته بود
من را در بيمارستان ارتش بستري كردند روز چهارشنبه بود پزشك ها مانده بودند كه با پايم چه كنند گفتند روز شنبه شوراي پزشكي تشكيل مي دهيم تا دراين باره تصميم بگيريم تا دو ، سه روز با من كاري نداشتند رگ سياتيك در معرض قطع شدن بود و بدجوري از درد به خود مي پيچيدم عصر بود كه يك پزشك خوش برخورد و خنده رو وارد اتاق شد و گفت من از طرف حجت الاسلام ناطق نوري ، مأموريت دارم كه آقاي صياد شيرازي را ببرم
با تعجب گفتم مرا به كجا مي خواهيد ببريد ؟ اينجا بيمارستان خودمان است
گفت تا اينها تصميم بگيرند ،خيلي دير مي شود من دستور دارم شما را به بيمارستان مخصوص ببرم
آن شب او موفق شد مجوز خروج من را از بيمارستان بگيرد و با آمبولانسي كه آورده بود ، به بيمارستان مورد نظر ببرد صبح زود ، من را به اتاق عمل بردند و سريع عمل كردند
اولين كسي كه به ملاقاتم آمد ، شهيد رجايي بود برايم عجيب بود او تنهاي تنها بود حتي محافظ هم نداشت پزشكان و پرستاران او را نشناخته بودند
مدتي پهلوي من ماند و با هم صحبت كرديم هنگامي كه مي خواست برود ، دعايي خواند ، صورتم را بوسيد و رفت
يك بار نيز آيت الله خامنه اي به ملاقاتم آمد و دو ساعت پيشم ماند ايشان در آن زمان نماينده امام در شوراي عالي دفاع بود كلي درباره اوضاع كردستان با ايشان صحبت كردم
بيست و پنج روز در بيمارستان بودم و حالم خوب نبود شب ها بيشتر از يك ساعت خوابم نمي برد سه عمل جراحي رويم انجام دادند تا اين كه نتوانستند وضع آشفته ام را سامان بدهند يك روز خبرنگاران تلويزيون آمدند تا مصاحبه كنند با اين كه حالم خوب نبود ، روي ديوار اتاق نقشه اي را از كردستان چسباندم ، لباس پلنگي پوشيدم و بر روي يك چهار پايه معمولي نشستم و به صورت كامل اوضاع و احوال آنجا را شرح دادم
مردم كه تا آن زمان كردستان را از دست رفته مي پنداشتند شنيدن حرف هاي من برايشان جالب بود بعد از اين ، راه به راه خبرنگاران مطبوعات مي آمدند تا مصاحبه كنند با اين كه حالم اصلاًخوب نبود ولي تنها براي شرح كارهايي كه در آنجا شده بود آنان را مي پذيرفتم
كمي كه حالم بهتر شد ، تصميم گرفتم به منطقه برگردم آقاي رفيق دوست آمبولانس مجهزي تهيه كرد تا به وسيله آن به منطقه بروم و در داخل آن بتوانم وظايفم را انجام دهم
وقتي با آمبولانس وارد سنندج شدم ، مورد استقبال گرم بچه هاي مخلص ارتشي و سپاهي قرار گرفتم
|