|
آنچه مشاهده خواهید فرمود تحقیق طلبه گرامی آقای سیدابراهیم رضوی در زمینه شبهات عصمت انبیاء علیهم السلام در قرآن می باشد.
.1 فاطر: 32
«ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ»
«سپس اين كتاب (آسمانى) را به گروهى از بندگان برگزيده خود به ميراث داديم (امّا) از ميان آنها عدهاى بر خود ستم كردند، و عدهاى ميانه رو بودند، و گروهى به اذن خدا در نيكيها (از همه) پيشى گرفتند. »
سؤال: چگونه میشود کتاب آسمانی برای گروه برگزیده خداوند برسد در حالی که طایفهای از آنها به خود ظلم کردند؟
هدف از اينگونه تعبيرات فرد فرد امت نيست، بلكه مجموعه امت است هر چند در ميان آنها قشرها و گروههاى مختلفى يافت شود
تفسير نمونه، ج18، ص: 262
.2طه 121
«وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى»
«آدم پروردگارش را نافرمانى كرد، و از پاداش او محروم شد»
سؤال: چگونه میشود پیامبر خدا نافرمانی او را بکند در حالی که قائل به عصمت پیامبران هستیم؟
گرچه عصيان در عرف امروز معمولا به معنى گناه مىآيد ولى در لغت به معنى خارج شدن از اطاعت و فرمان است (اعم از اينكه اين فرمان يك فرمان وجوبى باشد يا مستحبّ) بنا بر اين به كار رفتن كلمه عصيان، لزوما به معنى ترك واجب يا ارتكاب حرام نيست، بلكه مىتواند ترك يك امر مستحبّ يا ارتكاب مكروه باشد
از اين گذشته گاهى" امر و نهى" جنبه ارشادى دارد، همانند امر و نهى طبيب كه به بيمار دستور مىدهد فلان دوا را بخور و از فلان غذاى نامناسب پرهيز كن، شك نيست كه اگر بيمار مخالفت دستور طبيب كند تنها به خود ضرر مىزند چرا كه ارشاد و راهنمايى طبيب را ناديده گرفته است
از اين گذشته عصيان و گناه گاه جنبه مطلق دارد يعنى براى همه بدون استثناء گناه است، مانند دروغ گفتن و ظلم كردن و اموال حرام خوردن، و گاه جنبه نسبى دارد يعنى كارى است، كه اگر از يك نفر سر بزند نه تنها گناه نيست بلكه گاه نسبت به او يك عمل مطلوب و شايسته است، اما اگر از ديگرى سر بزند با مقايسه به مقام او كار نامناسبى است و نيز اين همان چيزى است كه به عنوان ترك اولى معروف شده است
تفسير نمونه، ج13، ص324
3. طه 115
«وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً»
«پيش از اين، از آدم پيمان گرفته بوديم امّا او فراموش كرد و عزم استوارى براى او نيافتي»
سؤال: چگونه فراموشی با عصمت سازگار است و عزم راسخ نداشتن حضرت آدم به چه معناست؟
" نسيان" در اينجا مسلما به معنى فراموشى مطلق نيست، زيرا در فراموشى مطلق عتاب و ملامتى وجود ندارد، بلكه يا به معنى ترك كردن است همانگونه كه در تعبيرات روزمره به كسى كه به عهد خودش وفا نكرده مىگوئيم گويا عهد خود را فراموش كردى، يعنى درك كردن تو همانند يك فرد فراموشكار است، و يا به معنى فراموشكاريهايى است كه به خاطر كم توجهى و به اصطلاح" ترك تحفظ" پيدا مىشود
تفسير نمونه، ج13، ص: 31
4. اعراف 190
«فَلَمَّا آتاهُما صالِحاً جَعَلا لَهُ شُرَكاءَ فيما آتاهُم»
«اما هنگامى كه خداوند فرزند صالحى به آنها داد، براى خدا، در اين نعمت كه به آنها بخشيده بود، همتايانى قائل شدند»
سؤال: باتوجه به آیه قبل اگر مراد از نفس واحده و همسرش حضرت آدم و حوا باشد چگونه ممکن است از مسیر توحید خارج شوند؟ و اگر مراد غیر از حضرت آدم است و همه افراد بشر را شامل میگردد چگونه با کلمه واحداً سازگار است؟
تفسير نخست اينكه: مراد از" واحد" در آيه" واحد شخصى" است،يعنی حضرت آدم
تفسير ديگر اينكه مراد از واحد، در اينجا" واحد نوعى" است، يعنى خداوند همه شما را از يك نوع آفريد، همانطور كه همسران شما را نيز از جنس شما قرار داد در اين صورت اين دو آيه و آيات بعد اشاره به نوع انسانها است
قرائنى در آيات فوق وجود دارد كه نشان مىدهد با تفسير دوم سازگارتر و مفهومتر است زيرا اولا تعبيرات آيه حال همسرانى را بازگو مىكند، كه قبلا در جامعهاى مىزيستهاند و تولد فرزندان صالح و ناصالح را با چشم خود ديده بودند، لذا از خداى خود، فرزندانى از گروه اول تقاضا مىكردند، و اگر آيات مربوط به آدم و حوا باشد، هنوز فرزندى براى آنها به وجود نيامده و هنوز صالح و ناصالح وجود نداشت كه آنها از خداى خود فرزند صالح بخواهند
ثانيا ضمائرى كه در آخر آيه دوم و آيات بعد وجود دارد همه" ضمير جمع" است و اين مىرساند كه منظور از ضمير" تثنيه" اشاره به دو گروه بوده است نه دو شخص
ثالثا آيات بعد نشان مىدهد كه منظور از شرك در اين آيات شرك به معنى بت پرستى است نه محبت فرزند و امثال آنها و اين موضوع با حضرت آدم و همسرش سازگار نيست
با توجه به اين قرائن روشن مىشود كه آيات فوق پيرامون نوع انسان و گروه" زوج" و" زوجهها" سخن مىگويد
تفسير نمونه، ج7، ص: 50
5. نوح 45
«وَ نادى نُوحٌ رَبَّهُ فَقالَ رَبِّ إِنَّ ابْني مِنْ أَهْلي ... قالَ يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ»
« نوح به پروردگارش عرض كرد: پروردگارا! پسرم از خاندان من است فرمود: اى نوح! او از اهل تو نيست. »
سؤال: با توجه به ظاهر کلام خداوند مشخص میشود که کلام حضرت نوح ( إن إبنی من أهلی) کذب است و چگونه این کذب در ساحت قدس حضرت نوح وارد است؟
نوح چنين فكر مىكرد كه منظور از جمله إِلَّا مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ تنها همسر بىايمان و مشرك او است، و فرزندش كنعان جزء آنها نيست، و لذا چنين سخنى را به پيشگاه خدا عرضه داشت اما بلافاصله پاسخ شنيد، پاسخى تكان دهنده و روشنگر از يك واقعيت بزرگ واقعيتى كه پيوند مكتبى را ما فوق پيوند نسبى و خويشاوندى قرار مىدهد
و زمانيکه نوح دريافت كه اين تقاضا از پيشگاه پروردگار درست نبوده است و هرگز نبايد نجات چنين فرزندى را مشمول وعده الهى بر نجات خاندانش بداند، لذا رو به درگاه پروردگار كرد و گفت:" پروردگارا من به تو پناه مىبرم از اينكه چيزى از تو بخواهم كه به آن آگاهى ندارم
تفسير نمونه، ج9، ص: 116
6. بقره 260
«وَ إِذْ قالَ إِبْراهيمُ رَبِّ أَرِني كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى قالَ أَوَلَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبي»
«و (به خاطر بياور) هنگامى را كه ابراهيم گفت: «خدايا! به من نشان بده چگونه مردگان را زنده مىكنى؟» فرمود: «مگر ايمان نياوردهاى؟!» عرض كرد: «آرى، ولى مىخواهم قلبم آرامش يابد.»
سؤال: چگونه ممکن است کسی که قلبش مطمئن نشده و به درجه اطمینان قلبی نرسیده پیامبر باشد؟ آیا این عدم اطمینان قلبی با پیامبری و عصمت سازگار است؟
ابراهيم خليل (ع) از خداى تعالى درخواست ديدن زنده نمودن را كرد، نه بيان استدلالى، زيرا انبياء ع و مخصوصا پيغمبرى چون ابراهيم (ع) مقامشان بالاتر از آن است كه معتقد به قيامت باشند، در حالى كه دليلى بر آن نداشته و از خدا درخواست دليل كنند، چون اعتقاد به يك امر نظرى و استدلالى احتياج به دليل دارد، و بدون دليل، اعتقاد تقليدى و يا ناشى از اختلال روانى و فكرى خواهد بود در حالى كه نه تقليد لايق به ساحت پيغمبرى چون آن جناب است، و نه اختلال فكرى، علاوه بر اينكه ابراهيم ع سؤال خود را با كلمه" كيف" ادا كرد، كه مخصوص سؤال از خصوصيات وجود چيزى است، نه از اصل وجود آن، وقتى شما از مخاطب خود مىپرسيد كه" آيا زيد را همراه ما ديدى؟" سؤال از اصل ديدن زيد است و چون مىپرسى" زيد را چگونه ديدى؟" سؤال از اصل ديدن نيست، بلكه از خصوصيات ديدن و يا به عبارت ديگر ديدن خصوصيات است، پس معلوم شد كه ابراهيم ع درخواست روشن شدن حقيقت كرده، اما از راه بيان عملى، يعنى نشان دادن، نه بيان علمى به احتجاج و استدلال
تفسير الميزان، ج2، ص: 562
7. انبیاء 63
«بَلْ فَعَلَهُ كَبيرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُون»
«بلكه اين كار را بزرگشان كرده است! از آنها بپرسيد اگر سخن مىگويند»
سؤال:با این که حضرت ابراهیم خودش بتها را شکست، میگوید این کار را بت بزرگ انجام داده، آیا این دروغ نیست؟
ابراهيم ع به طور قطع اين عمل را به بت بزرگ نسبت داد، ولى تمام قرائن شهادت مىداد كه او قصد جدى از اين سخن ندارد، بلكه مىخواسته است عقائد مسلم بتپرستان را كه خرافى و بىاساس بوده است به رخ آنها بكشد، به آنها بفهماند كه اين سنگ و چوبهاى بىجان آن قدر بىعرضهاند كه حتى نمىتوانند يك جمله سخن بگويند و از عبادتكنندگانشان يارى بطلبند، تا چه رسد كه بخواهند به حل مشكلات آنها بپردازند! نظير اين تعبير در سخنان روزمره ما فراوان است كه براى ابطال گفتار طرف، مسلمات او را به صورت امر يا اخبار و يا استفهام در برابرش مىگذاريم تا محكوم شود و اين به هيچوجه دروغ نيست" دروغ آنست كه قرينهاى همراه نداشته باشد". در روايتى كه در كتاب كافى از امام صادق ع نقل شده مىخوانيم
ابراهيم اين سخن را به خاطر آن گفت كه مىخواست افكار آنها را اصلاح كند، و به آنها بگويد كه چنين كارى از بتها ساخته نيست، سپس امام اضافه فرمود: به خدا سوگند بتها دست به چنان كارى نزده بودند، ابراهيم نيز دروغ نگفت
تفسير نمونه، ج13، ص: 439
.8 انعام 77 – 76
«فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى كَوْكَباً قالَ هذا رَبِّي .... فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بازِغاً قالَ هذا رَبِّی ..»
«هنگامى كه (تاريكى) شب او را پوشانيد، ستارهاى مشاهده كرد، گفت: «اين خداى من است؟» ... هنگامى كه ماه را ديد كه (سينه افق را) مىشكافد، گفت: «اين خداى من است؟»
سؤال: چگونه میشود که پیغمبر الهی گاهی ستاره را خدای خویش میخواند و گاهی ماه و گاهی خورشید، چه فرقی بین شرک و این کلام است؟
هنگامى كه ابراهيم مىگويد هذا ربى (اين خداى من است) به عنوان يك خبر قطعى نيست، بلكه به عنوان يك فرض و احتمال، براى تفكر و انديشيدن است، درست مثل اينكه ما مىخواهيم در علت حادثهاى پىجويى كنيم تمام احتمالات و فرضها را يك يك مورد مطالعه قرار مىدهيم و لوازم هر يك را بررسى مىكنيم تا علت حقيقى را بيابيم و چنين چيزى نه كفر است و نه حتى دلالت بر نفى ايمان مىكند، بلكه راهى است براى تحقيق بيشتر و شناسايى بهتر و رسيدن به مراحل بالاتر ايمان، همانطور كه در جريان" معاد" نيز ابراهيم براى رسيدن به مرحله شهود و اطمينان ناشى از آن در صدد تحقيق بيشتر برآمد
تفسير نمونه، ج5، ص: 31
.9 صافات 89
«فَقالَ إِنِّي سَقيم»
«و گفت: «من بيمارم (و با شما به مراسم جشن نمىآيم»
سؤال: با این که حضرت ابراهیم مریض نبودند و به شکستن بتها اقدام کردند، چگونه خود را مریض خواندند؟ آیا کذب با نبوت سازگار است؟
او واقعا بيمار بود، هر چند اگر سالم هم بود هرگز در مراسم جشن بتها شركت نمىكرد، ولى بيماريش بهانه خوبى براى عدم شركت در آن مراسم و استفاده از فرصت طلايى براى درهم كوبيدن بتها بود، و دليلى ندارد كه ما بگوئيم او در اينجا توريه كرده، چرا كه توريه براى انبياء مناسب نيست
بعضى ديگر گفتهاند كه ابراهيم واقعا بيمارى جسمى نداشت اما روحش بر اثر اعمال ناموزون اين جمعيت و كفر و شرك و ظلم و فسادشان بيمار بود، بنا بر اين او واقعيتى را بيان كرد، هر چند آنها طور ديگرى فكر كردند، و او را از نظر جسمى بيمار پنداشتند
تفسير نمونه، ج19، ص: 92
10. هود 74
«فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْراهيمَ الرَّوْعُ وَ جاءَتْهُ الْبُشْرى يُجادِلُنا في قَوْمِ لُوطٍ»
«هنگامى كه ترس ابراهيم فرو نشست، و بشارت به او رسيد، درباره قوم لوط با ما مجادله مىكرد. »
سؤال: چرا حضرت ابراهیم درباره یک قوم آلوده گناهکار با رسولان پروردگار که ماموریت آنها به فرمان خداست به مجادله برخاست؟ آیا با مقام عصمت سازگار است؟
توضيح اينكه: ذكر اين صفات براى ابراهيم به خوبى نشان مىدهد كه مجادله او مجادله ممدوحى بوده است، و اين به خاطر آنست كه براى ابراهيم روشن نبود كه فرمان عذاب به طور قطع از ناحيه خداوند صادر شده، بلكه اين احتمال را مىداد كه هنوز روزنه اميدى براى نجات اين قوم باقى است، و احتمال بيدار شدن در باره آنها مىرود، و به همين دليل هنوز جايى براى شفاعت وجود دارد، لذا خواستار تاخير اين مجازات و كيفر بود، چرا كه او حليم و بردبار بود، و نيز بسيار مهربان بود و نيز در همه جا به خدا رجوع مىكرد
تفسير نمونه، ج9، ص: 176
11.
سؤال: چرا حضرت یعقوب، یوسف را زیاد دوست میداشت و این دوست داشتن را ابراز کرد و سبب حسدورزی برادرانش به وی شد؟
يعقوب دوازده پسر داشت، كه دو نفر از آنها" يوسف" و" بنيامين" از يك مادر بودند، كه" راحيل" نام داشت، يعقوب نسبت به اين دو پسر مخصوصا يوسف محبت بيشترى نشان مىداد، زيرا اولا كوچكترين فرزندان او محسوب مىشدند و طبعا نياز به حمايت و محبت بيشترى داشتند، ثانيا طبق بعضى از روايات مادر آنها" راحيل" از دنيا رفته بود، و به اين جهت نيز به محبت بيشترى محتاج بودند، از آن گذشته مخصوصا در يوسف، آثار نبوغ و فوق العادگى نمايان بود، مجموع اين جهات سبب شد كه يعقوب آشكارا نسبت به آنها ابراز علاقه بيشترى كند
تفسير نمونه، ج9، ص: 32
12. یوسف 12
«أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُون»
«فردا او را با ما (به خارج شهر) بفرست، تا غذاى كافى بخورد و تفريح كند و ما نگهبان او هستيم»
سؤال: چرا با این که حضرت حضرت یعقوب علم به دشمنی برادران یوسف نسبت به او داشت، یوسف را همراه برادرانش فرستاد؟ آیا نمیتوانست از این خطر جلوگیری کند؟ آیا فرستادن یوسف با مقام عصمت حضرت یعقوب سازگار است؟
گرچه محبت شديد پدر و مادر به فرزند ايجاب مىكند كه او را همواره در كنار خود نگه دارند ولى پيدا است كه فلسفه اين محبت از نظر قانون آفرينش همان حمايت بىدريغ از فرزند به هنگام نياز به آن است، روى همين جهت در سنين بالاتر بايد اين حمايت را كم كرد، و به فرزند اجازه داد كه به سوى استقلال در زندگى گام بردارد، زيرا اگر همچون يك نهال نورس براى هميشه در سايه يك درخت تنومند قرار گيرد، رشد و نمو لازم را نخواهد يافت
شايد به همين دليل بود كه يعقوب در برابر پيشنهاد فرزندان با تمام علاقهاى كه به يوسف داشت حاضر شد او را از خود جدا كند، و به خارج شهر بفرستد، گرچه اين امر بر يعقوب بسيار سنگين بود، اما مصلحت يوسف و رشد و نمو مستقل او ايجاب مىكرد كه تدريجا اجازه دهد، او دور از پدر ساعتها و روزهايى را بسر برد
تفسير نمونه، ج9، ص: 337
13. یوسف 18
«قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَميلٌ»
«گفت: «هوسهاى نفسانى شما اين كار را برايتان آراسته! من صبر جميل خواهم داشت»
سؤال: چرا با این که حضرت یعقوب علم به زنده بودن حضرت یوسف داشت، آنچنان گریه کرد تا چشمانش سفید شد؟ آیا این حزن و بکاء شدید و ناله در فراق با صبر در راه خدا سازگار است؟ آیا با مقام پیامبری سازگار است؟
قلب مردان خدا كانون عواطف است، جاى تعجب نيست كه در فراق فرزند، اشكهايشان همچون سيلاب جارى شود، اين يك امر عاطفى است، مهم آن است كه كنترل خويشتن را از دست ندهند يعنى سخن و حركتى بر خلاف رضاى خدا نگويند و نكنند
از احاديث اسلامى استفاده مىشود كه اتفاقا همين ايراد را به هنگامى كه پيامبر اكرم ص بر مرگ فرزندش ابراهيم اشك مىريخت به او كردند كه شما ما را از گريه كردن نهى كردى اما خود شما اشك مىريزيد؟
پيامبر در جواب فرمود: چشم مىگريد و قلب اندوهناك مىشود ولى چيزى كه خدا را به خشم آورد نمىگويم
تفسير نمونه، ج9، ص: 35
14. یوسف 100
«نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْني وَ بَيْنَ إِخْوَتي»
« شيطان، ميان من و برادرانم فساد كرد»
سؤال: آیا شیطان میتواند بر پیامبری مثل حضرت یوسف چیره شود؟ آیا از عبارت (بینی و بینهم) میتوان فهمید شیطان بین أنبیاء و دیگران قدرت ایجاد فساد را دارد و در نتیجه از گناه در امان نیستند؟
با توجه به اينكه" نزغ" به معنى وارد شدن در كارى به قصد فساد و افساد است، دليل بر اين است كه وسوسههاى شيطانى در اين گونه ماجراها هميشه نقش مهمى دارد، ولى قبلا هم گفتهايم كه از اين وسوسهها به تنهايى كارى ساخته نيست، تصميم گيرنده نهايى خود انسان است، بلكه او است كه درهاى قلب خود را به روى شيطان مىگشايد و اجازه ورود به او مىدهد، بنا بر اين از آيه فوق، هيچگونه مطلبى كه بر خلاف اصل آزادى اراده باشد استفاده نمىشود
تفسير نمونه، ج10، ص: 83
15. یوسف 100
«خَرُّوا لَهُ سُجَّداً»
«همگى بخاطر او به سجده افتادند»
سؤال: آیا سجده در برابر غیر خدا جایز است؟ چگونه حضرت یعقوب برای غیرخدا سجده کرد؟ آیا با شرک یکی نیست؟
سجده مزبور يا براى خدا بوده (سجده شكر) همان خدايى كه اينهمه موهبت و مقام عظيم به يوسف داد و مشكلات و گرفتاريهاى خاندان يعقوب را بر طرف نمود و در اين صورت در عين اينكه براى خدا بوده، چون به خاطر عظمت موهبت يوسف انجام گرفته است، تجليل و احترام براى او نيز محسوب مىشده،
و يا اينكه منظور از سجده مفهوم وسيع آن يعنى خضوع و تواضع است، زيرا سجده هميشه به معنى معروفش نمىآيد. بلكه به معنى هر نوع تواضع نيز گاهى آمده است،
ولى معنى اول نزديكتر به نظر مىرسد، بخصوص اينكه در روايات متعددى كه از ائمه اهل بيت ع نقل شده مىخوانيم سجود آنها به عنوان عبادت براى پروردگار بوده است
تفسير نمونه، ج10، ص: 8
16. یوسف 24
«وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّه ... »
«آن زن قصد او كرد و او نيز- اگر برهان پروردگار را نمىديد- قصد وى مىنمود! »
سؤال: چگونه ممکن است پیامبر خدا قصد کار نامشروع بکند؟
در معنى اين جمله در ميان مفسران گفتگوى بسيار است كه مىتوان همه را در سه تفسير زير خلاصه كرد
1-
همسر عزيز تصميم بر كامجويى از يوسف داشت و نهايت كوشش خود را در اين راه به كار برد، يوسف هم به مقتضاى طبع بشرى و اينكه جوانى نوخواسته بود، و هنوز همسرى نداشت، و در برابر هيجانانگيزترين صحنههاى جنسى قرار گرفته بود. چنين تصميمى را مىگرفت هر گاه برهان پروردگار يعنى روح ايمان و تقوى و تربيت نفس و بالآخره مقام" عصمت" در اين وسط حائل نمىشد
بنا بر اين تفاوتى ميان" هم" (قصد) همسر عزيز و يوسف اين بود، كه از يوسف، مشروط بود به شرطى كه حاصل نشد (يعنى عدم وجود برهان پروردگار) ولى از همسر عزيز مطلق بود و چون داراى چنين مقام تقوا و پرهيزكارى نبود، چنين تصميمى را گرفت و تا آخرين مرحله پاى آن ايستاد تا پيشانيش به سنگ خورد
بنا بر اين تصميم يوسف مشروط به شرطى كه حاصل نشد و اين امر نه تنها با مقام عصمت و تقواى يوسف منافات ندارد بلكه توضيح و بيان اين مقام والا است
طبق اين تفسير از يوسف، هيچ حركتى كه نشانه تصميم بر گناه باشد سر نزده است، بلكه در دل تصميم هم نگرفته است
در حديثى از امام على بن موسى الرضا ع همين تفسير اول در عبارت بسيار فشرده و كوتاهى بيان شده است آنجا كه" مامون" خليفه عباسى از امام مىپرسد آيا شما نمىگوئيد پيامبران معصومند؟ فرمود آرى، گفت: پس اين آيه قرآن تفسيرش چيست؟ وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ
امام فرمودهمسر عزيز تصميم به كامجويى از يوسف گرفت، و يوسف نيز اگر برهان پروردگارش را نمىديد، همچون همسر عزيز مصر تصميم مىگرفت، ولى او معصوم بود و معصوم هرگز قصد گناه نمىكند و به سراغ گناه هم نمىرود" مامون (از اين پاسخ لذت برد) و گفت: آفرين بر تو اى ابو الحسن
2-
تصميم همسر عزيز مصر و يوسف، هيچكدام مربوط به كامجويى جنسى نبود، بلكه تصميم بر حمله و زدن يكديگر بود، همسر عزيز به خاطر اينكه در عشق شكست خورده بود، و روح انتقامجويى در وى پديد آمده بود و يوسف به خاطر دفاع از خويشتن و تسليم نشدن در برابر تحميل آن زن
از جمله قرائنى كه براى اين موضوع ذكر كردهاند اين است كه همسر عزيز تصميم خود را بر كامجويى خيلى قبل از اين گرفته بود و تمام مقدمات آن را انجام داده بود، بنا بر اين جاى اين نداشت كه قرآن بگويد او تصميم بر اين كار گرفت چرا كه اين لحظه، لحظه تصميم نبود و ديگر اينكه پيدا شدن حالت خشونت و انتقامجويى، پس از اين شكست، طبيعى است زيرا او تمام آنچه را در توان داشت از طريق ملايمت با يوسف به خرج داد، و چون نتوانست از اين راه در او نفوذ كند به حربه ديگر متوسل شد كه حربه خشونت بود
-3
بدون شك، يوسف جوانى بود با تمام احساسات جوانى، هر چند غرائز نيرومند او تحت فرمان عقل و ايمان او بود، ولى طبيعى است كه هر گاه چنين انسانى در برابر صحنههاى فوق العاده هيجان انگيز قرار گيرد، طوفانى در درون او بر پا مىشود، و غريزه و عقل به مبارزه با يكديگر بر مىخيزند، هر قدر امواج عوامل تحريك كننده نيرومندتر باشد، كفه غرائز، قوت مىگيرد، تا آنجا كه ممكن است در يك لحظه زود گذر به آخرين مرحله قدرت برسد، آن چنان كه اگر از اين مرحله، گامى فراتر رود، لغزشگاه هولناكى است، ناگهان نيروى ايمان و عقل به هيجان در مىآيد و به اصطلاح بسيج مىشود و كودتا مىكند، و قدرت غريزه را كه تا لب پرتگاه كشانيده بود به عقب ميراند
قرآن مجيد اين لحظه زود گذر حساس و بحرانى را كه در ميان دو زمان آرامش و قابل اطمينان قرار گرفته بود، در آيه فوق، ترسيم كرده است، بنا بر اين منظور از جمله" هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ" اين است كه در كشمكش غريزه و عقل، يوسف تا لب پرتگاه كشيده شد، اما ناگهان، بسيج فوق العاده نيروى ايمان و عقل، طوفان غريزه را در هم شكست تا كسى گمان نكند اگر يوسف توانست خود را از اين پرتگاه برهاند، كار سادهاى انجام داده چرا كه عوامل گناه و هيجان در وجود او، ضعيف بود، نه هرگز، او نيز براى حفظ پاكى خويش در اين لحظه حساس دست به شديدترين مبارزه و جهاد با نفس زد
تفسير نمونه، ج9، ص: 371
17. یوسف 42
«وَ قالَ لِلَّذي ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْني عِنْدَ رَبِّكَ»
«و به آن يكى از آن دو نفر، كه مىدانست رهايى مىيابد، گفت: مرا نزد صاحبت [سلطان مصر] يادآورى كن!»
سؤال: چگونه ممکن است پیامبری که از سوی خداست در آزادشدن از زندان به غیر از خداوند تمسّک کند؟
توسل به اسباب منافاتى با اخلاص ندارد، بلكه اعتماد بر اسباب با اخلاص منافات دارد
و اخلاص براى خدا باعث آن نمىشود كه انسان به غير از خدا متوسل به سببهاى ديگر نشود، زيرا اين از نهايت درجه نادانى است كه آدمى توقع كند كه بطور كلى اسباب را لغو بداند و مقاصد خود را بدون سبب انجام دهد. بلكه تنها و تنها اخلاص سبب مىشود كه انسان به سببهاى ديگر دلبستگى و اعتماد نداشته باشد. و در جمله" اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ" قرينهاى كه دلالت كند بر دلبستگى يوسف (ع) به غير خدا وجود ندارد. بعلاوه جمله" وَ قالَ الَّذِي نَجا مِنْهُما وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ ..." خود قرينه روشنى است بر اينكه فراموش كننده ساقى بوده نه يوسف
تفسير الميزان، ج11، ص: 247
18. یوسف 55
«قالَ اجْعَلْني عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفيظٌ عَليم»
« (يوسف) گفت: مرا سرپرست خزائن سرزمين (مصر) قرار ده، كه نگهدارنده و آگاهم. »
سؤال: چگونه جایز است پیامبری از فرعون و یک انسان ظالم طلب ولایت و حکومت بکند؟
او به عنوان يك انسان حفيظ و عليم (امين و آگاه) عهدهدار اين منصب شد، تا بيت المال را كه مال مردم بود به نفع آنها حفظ كند و در مسير منافع آنان به كار گيرد، مخصوصا حق مستضعفان را كه در غالب جامعهها پايمال مىگردد به آنها برساند
به علاوه او از طريق علم تعبيرآگاهى داشت كه يك بحران شديد اقتصادى براى ملت مصر در پيش است كه بدون برنامهريزى دقيق و نظارت از نزديك ممكن است جان گروه زيادى بر باد رود، بنا بر اين نجات يك ملت و حفظ جان انسانهاى بىگناه ايجاب مىكرد كه از فرصتى كه بدست يوسف افتاده بود به نفع همه مردم، مخصوصا محرومان، استفاده كند، چرا كه در يك بحران اقتصادى و قحطى پيش از همه جان آنها به خطر مىافتد و نخستين قربانى بحرانها آنها هستند
در" فقه" در بحث قبول ولايت از طرف ظالم نيز اين بحث بطور گسترده آمده است كه قبول پست و مقام از سوى ظالم هميشه حرام نيست، بلكه گاهى مستحبّ و يا حتى واجب مىگردد و اين در صورتى است كه منافع پذيرش آن و مرجحات دينيش بيش از زيانهاى حاصل از تقويت دستگاه باشد
در روايات متعددى نيز مىخوانيم كه ائمه اهل بيت ع به بعضى از دوستان نزديك خود (مانند على بن يقطين كه از ياران امام كاظم ع بود و وزارت فرعون زمان خود هارون الرشيد را به اجازه امام پذيرفت) چنين اجازهاى را مىدادند
تفسير نمونه،ج10،ص7
19. قصص 15
«فَوَكَزَهُ مُوسى فَقَضى عَلَيْهِ»
«موسى مشت محكمى بر سينه او زد و كار او را ساخت (و بر زمين افتاد و مرد). »
سؤال: چگونه قتل یک انسان از طرف پیامبر جایز است؟ در حالی که خود حضرت موسی به جایز نبودن کار خویش اعتراف میکند و میگوید: «قالَ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسی؛ عرض كرد: پروردگارا! من به خويشتن ستم كردم مرا ببخش! »
آنچه از موسى سر زد ترك اولايى بيش نبود، او با اين عملش خود را به زحمت انداخت چرا كه قتل يك قبطى به وسيله موسى چيزى نبود كه فرعونيان به آسانى از آن بگذرند، و مىدانيم ترك اولى به معنى كارى است كه ذاتا حرام نيست، بلكه موجب مىشود كه كار خوبترى ترك گردد، بىآنكه عمل خلافى انجام شده باشد
تفسير نمونه، ج16، ص: 44
20. شعراء 20
«فَعَلْتُها إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّين»
«من آن كار را انجام دادم در حالى كه از بىخبران بودم»
سؤال: چگونه ممکن است پیامبری جزو گروه ضالین باشد برای هدایت مردم هم آمده باشد زیرا در سوره حمد میخوانیم «غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ الضَّالِّينَ »
موسى ع در اينجا يك نوع توريه به كار برده است، سخنى گفته كه ظاهرش اين بوده من در آن زمان راه حق را پيدا نكرده بودم بعدا خداوند راه حق را به من نشان داد و مقام رسالت بخشيد، ولى در باطن مقصود ديگرى داشته و آن اينكه من نمىدانستم كه اين كار مايه اين همه دردسر مىشود و گرنه اصل كار حق بود و مطابق قانون عدالت
تفسير نمونه، ج15، ص: 20
21. اعراف 143
«رَبِّ أَرِني أَنْظُرْ إِلَيْكَ قالَ لَنْ تَرانی»
«پروردگارا! خودت را به من نشان ده، تا تو را ببينم»
سؤال: چگونه پیامبری که میداند خداوند دیده نمیشود چنین تقاضایی میکند؟ آیا با عصمت سازگار است؟
موسى ع اين تقاضا را از زبان قوم كرد، زيرا جمعى از جاهلان بنى اسرائيل اصرار داشتند كه بايد خدا را ببينند تا ايمان آورند و او از طرف خدا ماموريت پيدا كرد كه اين تقاضا را مطرح كند تا همگان پاسخ كافى بشنوند
تفسير نمونه، ج6، ص: 356
22. کهف 66 – 65
«فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا ... قالَ لَهُ مُوسى هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً»
«بندهاى از بندگان ما را يافتند ... موسى به او گفت: آيا از تو پيروى كنم تا از آنچه به تو تعليم داده شده و مايه رشد و صلاح است، به من بياموزى؟»
سؤال: با قاعده لطف ثابت شد که پیامبر باید کاملترین فرد عصر خویش باشد. چگونه ممکن است برای یادگیری به دنبال کس دیگری راه بیافتد و چگونه ممکن است پیامبر الهی صبر برای دریافت علم نداشته باشد؟
ممكن است خضر از بعضى جهات، عالمتر از موسى باشد و موسى تنها از همان جهت، محتاج به شاگردى او باشد و الا موسى از جهات ديگر عالمتر از وى بوده است
تفسير مجمع البيان في تفسير القرآن، ج15، ص: 104
23. شعراء 13
«وَ يَضيقُ صَدْري وَ لا يَنْطَلِقُ لِساني فَأَرْسِلْ إِلى هارُون »
«و سينهام تنگ شود، و زبانم بقدر كافى گويا نيست هارون را نيز رسالت ده (تا مرا يارى كند)»
سؤال: آیا این گفتار حضرت موسی نشانه فرار از رسالت نیست؟
جمله مورد بحث جملهاى است متفرع بر جمله" من مىترسم" و در حقيقت جمله" من مىترسم" و فروعاتى كه بر آن متفرع شده از قبيل دلتنگى و گير كردن زبان، مقدمه بوده براى همين كه در جمله مورد بحث رسالت را براى هارون درخواست كند، تا در كار رسالتش شريك و ياور باشد. آرى منظور از اين مقدمه اين بوده كه رسالت و ماموريتش با تصديق هارون و يارى او بهتر و سريعتر انجام شود، نه اينكه خواسته باشد از زير بار سنگين رسالت شانه خالى كند
تفسير الميزان، ج15، ص: 360
24. یونس 80
«فَلَمَّا جاءَ السَّحَرَةُ قالَ لَهُمْ مُوسى أَلْقُوا ما أَنْتُمْ مُلْقُونَ»
«هنگامى كه ساحران آمدند، موسى به آنها گفت: «آنچه را مىتوانيد بيفكنيد، بيفكنيد!»
سؤال: آیا حضرت موسی با این گفتار آنها را دعوت به سحر نکرد در حالی که سحر حرام، و امر به کار حرام نیز حرام است؟
موسى عليه السّلام فرمود بياندازيد آنچه را مىخواهيد بياندازيد (در اين كلام حذف و تقدير است، يعنى چون آمدند سحره با ريسمانها و عصاها، فرمود موسى عليه السّلام بجا بياوريد آنچه را مىخواهيد) و اين امر به سحر نيست، بلكه براى تحدى و الزام بوده كه هر كه نزد او چيزى است كه تصور نمايد مقاومت و برابرى با معجزه را، بياورد تا بطلانش محقق يابد يا امرى باشد به شرط، يعنى بيفكنيد اگر محقيد مانند «فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ» و «وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ»
تفسير اثنا عشري، ج5، ص: 37
25. طه 67
«فَأَوْجَسَ في نَفْسِهِ خيفَةً مُوسی»
«موسى ترس خفيفى در دل احساس كرد (مبادا مردم گمراه شوند)»
سؤال: آنچه که باعث ترس حضرت موسی شده چه بود؟ آیا ترس پیامبر منافات با مقام عصمت دارد یا نه؟
موسى از ديدن منظره سحر آميز ايشان احساس ترس كرد. يعنى ترسيد كه مردم دچار اشتباه شوند و گمان كنند كه عمل ساحران مانند اعجاز موسى است و از تبعيت وى خوددارى كنند. اين معنى از جبائى است. اما بقولى طبيعى هر انسانى است كه از ديدن منظره هولناك بترسد و موسى هم ترسيد
[تفسير مجمع البيان في تفسير القرآن، ج16، ص: 47
26. یونس 88
«رَبَّنا إِنَّكَ آتَيْتَ فِرْعَوْنَ وَ مَلَأَهُ زينَةً وَ أَمْوالاً فِي الْحَياةِ الدُّنْيا رَبَّنا لِيُضِلُّوا عَنْ سَبيلِكَ»
«پروردگارا! تو فرعون و اطرافيانش را زينت و اموالى (سرشار) در زندگى دنيا دادهاى، پروردگارا! در نتيجه (بندگانت را) از راه تو گمراه مىسازند! »
سؤال: آنچه که از این آیه فهمیده میشود حضرت موسی علت گمراه کردن مردم توسط فرعون را خداوند و زینت و اموالی که خدا داده حساب میکند. آیا نسبت دادن اضلال به خداوند از طرف پیامبر صحیح است؟
ابتداء به اضلال، بر خداوند محال است ولى اضلال براى مجازات محال نيست و مال و زينت دادن به فرعونيان از اين باب بوده است
زيرا خداى تعالى نه كسى را گمراه مىكند و نه رسولش را به اين منظور مىفرستد و نه مال دنيا را به اين منظور به كسى مىدهد، و اما اضلال مجازاتى و به عنوان كيفر در برابر گناهان نه تنها بر خداى تعالى محال نيست و دليلى بر امتناع آن نداريم، بلكه كلام مجيد خدا آن را در مواردى بسيار اثبات كرده است. چه مانعى دارد كه خداى تعالى فرعون و درباريانش را كه اصرار بر استكبار داشتند و دست از ارتكاب جرائم بر نمىداشتند مال و زينت زيادى به آنان بدهد تا دست به اضلال بزنند و جرمشان بيشتر و عقابشان افزونتر گردد؟
تفسير الميزان، ج10، ص: 170
27. اعراف 150
«وَ أَلْقَى الْأَلْواحَ وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْه»
«سپس الواح را افكند، و سر برادر خود را گرفت (و با عصبانيت) به سوى خود كشيد. »
سؤال: این که حضرت موسی الواح را بر زمین زد و موهای برادر خویش را گرفت، چیزی غیر از خشم و غضب پیامبر الهی است و چگونه این برخورد شایسته پیامبر الهی است؟
انداختن الواح و مؤاخذه شديد برادر در چنين لحظهاى كاملا طبيعى بود اين واكنش شديد و اظهار خشم اثر تربيتى فوق العادهاى در بنى اسرائيل گذارد، و صحنه را به كلى منقلب ساخت، در حالى كه اگر موسى ع مىخواست با كلمات نرم و ملايم آنها را اندرز دهد شايد كمتر سخنان او را مىپذيرفتند
تفسير نمونه، ج6، ص: 378
28. فتح 2
«لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ»
«تا خداوند گناهان گذشته و آيندهاى را كه به تو نسبت مىدادند ببخشد»
سؤال: مراد از گناهانی که در این آیه به پیامبر نسبت داده شده چیست؟ آیا منافاتی با عصمت ندارد؟
اصحاب ما اماميّه در معنى اين آيه دو نوع تأويل دارند.
1-
آنكه يعنى: تا خداوند براى تو گناهان گذشته امّتت و گناهان آينده آنان را به وسيله شفاعتت ببخشد، و منظور از ما تقدّم و ما تأخّر گناهانى است كه زمان آن گذشته يا آنها كه زمانش نرسيده است، همانگونه كه كسى به ديگرى مى- گويد: گناه گذشته و آيندهات را بخشيدم
و اينكه نسبت دادن گناهان امّت به خود حضرت صحيح است به جهت آنكه ميان پيامبر و امّتش جدايى نيست، و مؤيّد اين جواب است روايتى كه مفضل بن عمر از حضرت امام جعفر صادق (ع) نقل مىكند
مفضل گويد: شخصى در باره اين آيه از حضرتش سؤال كرد حضرت فرمودند به خدا سوگند كه حضرت محمّد (ص) گناهى نداشت، ولى خداوند براى او ضامن شد كه گناهان شيعيان على (ع) را گذشته و آينده آن را ببخشد
2-
آنچه از مرحوم سيّد مرتضى نقل شده است كه (ذنب) مصدر است و مصدر هم جايز است به فاعل اضافه شود و هم جايز است به مفعول اضافه گردد، و در اين آيه ذنب به مفعول اضافه شده است، و منظور (ما تقدّم من ذنبهم اليك) مىباشد،يعنى: خداوند گناهان كفّار را كه مانع ورود تو به مكّه و مسجد الحرام شدند بخشيد، و بنا بر اين تأويل مغفرت بمعنى ازاله و نسخ احكام مشركين و دشمنان پيامبر است نسبت به حضرتش، يعنى: خداوند اين منع را از تو بر مىدارد، و با فتح مكه قدرتى به تو خواهد بخشيد كه وارد مكه شوى،
و امّا (ما تقدم و ما تأخر) بنا بر اين تأويل اشكالى ندارد كه مراد از آن جناياتى باشدكه كفّار قريش در گذشته نسبت به تو و قومت انجام دادهاند
تفسير مجمع البيان في تفسير القرآن، ج23، ص: 107
29. ضحی 8
«وَ وَجَدَكَ ضَالاًّ فَهَدى»
«و تو را گمشده يافت و هدايت كرد،»
سؤال: مراد از ضلالت در آیه چیست و آیا با مقام عصمت سازگاری دارد؟
مراد از" ضلال" در اينجا گمراهى نيست بلكه مراد عدم هدايت است، و منظور از هدايت نداشتن رسول خدا (ص)، نفس شريفش با قطع نظر از هدايت خداست يا صرفنظر از هدايت الهى مىخواهد بفرمايد اگر هدايت خدا نباشد تو و هيچ انسانى ديگر از پيش خود هدايت نداريد مگر به وسيله خداى سبحان، پس رسول خدا (ص) هم نفس شريفش با قطع نظر از هدايت خدا ضاله و بى راه بود، هر چند كه هيچ روزى از هدايت الهى جدا نبوده و از لحظهاى كه خلق شده بود ملازم با آن بود،
تفسير الميزان، ج20، ص: 524
30. زمر 65
« لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُك»
« اگر مشرك شوى، تمام اعمالت تباه مىشود»
سؤال: اگر از پیامبر شرک سر نمیزند، چرا چنین خطابی نسبت به پیامبر شده است؟
انبيا هرگز مشرك نخواهند شد، هر چند قدرت و اختيار بر اين كار را دارند، و معصوم بودن به معنى سلب قدرت و اختيار نيست بلكه بالا بودن سطح معرفت آنها و ارتباط مستقيم و مستمرشان با مبدأ وحى مانع از اين است كه آنها حتى در يك لحظه فكر شرك به خود راه دهند، آيا طبيب هوشمند و حاذقى كه از تاثير يك ماده سمى بسيار خطرناك و كشنده به خوبى آگاه است هرگز ممكن است در حال اعتدال فكر خود را به آن آلوده سازد؟
هدف اين است كه از اهميت خطر شرك به همگان گوشزد شود تا مردم بدانند وقتى خداوند با پيامبران بزرگش اينچنين سخن مىگويد تكليف ديگران روشن است، و به تعبير ديگر: اين از قبيل ضرب المثل معروف عرب است" اياك اعنى و اسمعى يا جارة":" منظورم تويى ولى اى همسايه تو بشنو
تفسير نمونه، ج19، ص: 528
31. عبس 2 - 1
«عَبَسَ وَ تَوَلَّىّ، أَنْ جاءَهُ الْأَعْمی»
«چهره در هم كشيد و روى برتافت ... از اينكه نابينايى به سراغ او آمده بود. »
سؤال: چهره درهم کشیدن و روی برگرداندن چگونه با عصمت سازگاری دارد؟
بعضى گفتهاند: اين آيه در بارهى عبد اللّه بن امّ مكتوم كه نابينا بود نازل شده است
داستان از اين قرار بود كه اين شخص نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آمد، در حالى كه گروهى از بزرگان قريش نيز پيش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بودند و او آنان را به اسلام دعوت مىكرد و در روايتى عتبة بن ربيعة، ابو جهل، عبّاس، ابىّ و اميّه دو فرزند خلف نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بودند و او آنان را به خدا دعوت مىكرد و اميد اسلام آوردن آنان را داشت
عبد اللّه بن امّ مكتوم گفت: يا رسول اللّه بر من بخوان و به من بياموز آنچه را كه خداوند به تو آموخته است، اين سخن را بلند، بلند مىگفت و تكرار مىكرد و نمىدانست كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله با غير او مشغول است
دراين لحظه در صورت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله علامت ناخشنودى پديدار گشت و در دل خود مىگفت: حالا اين بزرگان قريش مىگويند: پيروان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله، كورها و بندگان مىباشند، لذا از ابن امّ مكتوم روى گردانيد و بر آن گروه روى آورد، كه اين آيه نازل شد
و قمى گفته است: اين آيه در بارهى عثمان و ابن امّ مكتوم است و او مؤذّن رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بود، وقتى به حضور رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله رسيد، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله او را بر عثمان مقدّم داشت و عثمان ناراحت شد و چهرهاش افروخته گرديد و از او روى گرداند
تفسير بيان السعادة، ج14، ص: 442
32. حج 52
«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ إِلاَّ إِذا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطانُ في أُمْنِيَّتِهِ»
«هيچ پيامبرى را پيش از تو نفرستاديم مگر اينكه هر گاه آرزو مىكرد، شيطان القائاتى در آن مىكرد. »
سؤال: با وجود اینکه القائات شیطان بر پیامبر نازل میشود آیا میتوان او را معصوم دانست؟
معناى آيه بنا بر معناى اول آن (يعنی تمنى آرزوى قلبى ) اين مىشود: ما هيچ پيغمبر و رسولى را قبل از تو نفرستاديم مگر اينكه هر وقت آرزويى كرد، و رسيدن به محبوبى را كه يا پيشرفت دينش بود، و يا جور شدن اسباب پيشرفت آن بود، و يا ايمان آوردن مردم به آن بود، فرض مىنمود، شيطان در امنيه او القاء مىكرد و در آرزويش دست مىانداخت، به اينطور كه مردم را نسبت به دين او وسوسه مىكرد و ستمكاران را عليه او و دين او تحريك مىنمود و
مفسدين را اغواء مىكرد و بدين وسيله آرزوى او را فاسد و سعى او را بىنتيجه مىساخت، ولى سرانجام خداوند آن دخل و تصرفات شيطانى را نسخ و زايل نموده آيات خودش را حاكم مىنمود و كوشش پيغمبر و يا رسولش را به نتيجه مىرساند و حق را اظهار مىنمود و خدا دانا و فرزانه است
و بنا بر معناى دوم آن (يعنى قرائت و تلاوت)، معناى آيه چنين مىشود: ما قبل از تو هيچ پيغمبر و رسولى نفرستاديم مگر آنكه وقتى چيزى از آيات خدا را مىخوانده شيطان شبهههايى گمراه كننده به دلهاى مردم مىافكند و ايشان را وسوسه مىكرد تا با آن آيات مجادله نموده ايمان مؤمنين را فاسد سازد ولى خداوند آنچه از شبهات كه شيطان به كار مىبرد باطل مىكرد و پيغمبرش را موفق به رد آنها مىفرمود و يا آيهاى نازل مىكرد تا آن را رد كند
تفسير الميزان، ج14، ص: 553
33. توبه 43
«عَفَا اللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لهم حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذينَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْكاذِبينَ»
«خداوند تو را بخشيد چرا پيش از آنكه راستگويان و دروغگويان را بشناسى، به آنها اجازه داد. »
سؤال: عفو در صورتی است که گناهی ثابت شود پس این آیه چگونه با عصمت سازگار است ؟
همه قرائن نشان مىدهد چه پيامبر به آنها اجازه مىداد و چه اجازه نمىداد اين گروه منافق در ميدان" تبوك" شركت نمىجستند، و به فرض كه شركت مىكردند نه تنها گرهى از كار مسلمانان نمىگشودند بلكه مشكلى بر مشكلات مىافزودند، چنان كه در چند آيه بعد مىخوانيم:" لَوْ خَرَجُوا فِيكُمْ ما زادُوكُمْ إِلَّا خَبالًا":" اگر آنها با شما حركت مىكردند جز شر و فساد و سعايت و سخنچينى و ايجاد نفاق كار ديگرى انجام نمىدادند"! بنا بر اين هيچگونه مصلحتى از مسلمانان با اذن پيامبر ص فوت نشد، تنها چيزى كه در اين ميان وجود داشت اين بود كه اگر پيامبر ص به آنها اجازه نمىداد مشت آنها زودتر باز مىشد و مردم به ماهيتشان زودتر آشنا مىشدند ولى اين موضوع چنان نبود كه از دست رفتن آن موجب ارتكاب گناهى باشد، شايد فقط بتوان نام ترك اولى بر آن گذارد به اين معنى كه اذن دادن پيامبر ص در آن شرائط و در برابر سوگندها و اصرارهاى منافقين هر چند كار بدى نبود اما ترك اذن از آنهم بهتر بود تا اين گروه زودتر شناخته شوند
اين موضوع را با ذكر مثالى مىتوان روشن ساخت فرض كنيد ستمگرى مىخواهد به صورت فرزند شما سيلى بزند، يكى از دوستانتان دست او را مىگيرد شما نه تنها از اين كار ناراحت نمىشويد بلكه خوشحال نيز خواهيد شد، اما براى اثبات زشتى باطن طرف به صورت عتاب آميز به دوستتان مىگوئيد:" چرا نگذاشتى سيلى بزند تا همه مردم اين سنگدل منافق را بشناسند"؟! و هدفتان از اين بيان تنها اثبات سنگدلى و نفاق اوست كه در لباس عتاب و سرزنش دوست مدافع ظاهر شده است
تفسير نمونه، ج7، ص: 429
34. تحربم 1
«يا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّه »
«اى پيامبر! چرا چيزى را كه خدا بر تو حلال كرده بر خود حرام مىكنى؟»
سؤال: حرام کردن حلال الهی آیا با مقام عصمت سازگاری دارد؟
نخست روى سخن را به خود پيامبر ص كرده مىگويد:" اى پيامبر! چرا چيزى را كه خدا بر تو حلال كرده به خاطر جلب رضايت همسرانت بر خود تحريم مىكنى"؟! (يا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ تَبْتَغِي مَرْضاتَ أَزْواجِكَ)
معلوم است كه اين تحريم، تحريم شرعى نبود، بلكه به طورى كه از آيات بعد استفاده مىشود سوگندى از ناحيه پيامبر ص ياد شده بود و مىدانيم كه قسم خوردن بر ترك بعضى از مباحات گناهى ندارد
بنا بر اين جمله" لِمَ تُحَرِّمُ" (چرا بر خود تحريم مىكنى؟) به عنوان عتاب و سرزنش نيست بلكه نوعى دلسوزى و شفقت است
درست مثل اين كه ما به كسى كه زحمت زياد براى تحصيل درآمد مىكشد و خود از آن بهره چندانى نمىگيرد، مىگوئيم چرا اينقدر به خود زحمت مىدهى، و از نتيجه اين زحمت بهره نمىگيرى
تفسير نمونه، ج24، ص: 273
35. بقره 106
«ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِه»
هر حكمى را نسخ كنيم، و يا نسخ آن را به تأخير اندازيم، بهتر از آن، يا همانند آن را مىآوريم.
سؤال: ننسها به معنای به فراموشی نمیسپاریم میباشد یعنی از ذهن پیامبر ممکن است آیهای فراموش شود. در این صورت نسیان با مقام عصمت سازگار است؟
(ننسها) اين كلمه بمعناى بردن چيزى از خزينه علم و خاطر كسى است كه خدا ياد چيزى را از دل كسى مىبرد
و اين خود كلامى است مطلق و بدون قيد و يا بعنايتى ديگر، عام و بدون مخصص كه اختصاصى برسولخدا (ص) ندارد
پس مىفهميم كه اين استثناء براى اين نيست كه بفهماند يك روزى اهل بهشت از بهشت بيرون ميشوند، بلكه تنها باين منظور آمده كه بفهماند خدا مانند شما انسانها نيست كه وقتى كارى از شما سر زد ديگر قدرت و اختيار قبل از انجام آن از دستتان بيرون مىشود، بلكه خدا بعد از انجام هر كار باز قدرت قبل از انجام را دارد، در آيه مورد بحث هم استثناء براى همين معنا آمده، نه اينكه بخواهد بگويد: تو آيات قرآن را فراموش نمىكنى، مگر آن آياتى را كه خدا بخواهد، چون اگر منظور اين بود، ديگر جمله: (فلا تنسى، پس ديگر فراموش نميكنى) معنا نداشت چون از اين جمله بر مىآيد كه فراموش نكردن يك عنايتى است كه خدا بشخص آن جناب كرده و منتى است كه بر آن جناب نهاده و اگر مراد اين بود كه بفرمايد: هر چه را فراموش كنى به مشيت خدا فراموش كردهاى، اختصاصى براى رسول خدا (ص) نميشد چون هر صاحب حافظهاى از انسان و ساير حيوانات، هر چه را بياد داشته باشند و هر چه را از ياد ببرند، همهاش مشيت خدا است
تفسير الميزان، ج1، ص: 383
36. تین 7
«فَما يُكَذِّبُكَ بَعْدُ بِالدِّين»
«پس چه چيز سبب مىشود كه بعد از اين همه (دلايل روشن) روز جزا را انكار كنى؟»
سؤال: مخاطب خداوند در آیات قرآن پیامبر است. پس این آیه چگونه با عصمت سازگاری دارد؟ و خطاب در این آیه به کیست و چرا؟
خطاب در اين آيه به انسان است، البته به اعتبار جنس انسان است
تفسير الميزان، ج20، ص: 542
بعضى گفتهاند: طرف خطاب رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله است يعنى كيست كه پس از اين حجّتها تو را بر دين اسلام تكذيب كند زيرا چيزى كه موجب تكذيب تو شود وجود ندارد
تفسير جوامع الجامع، ج6، ص: 667
37. نساء 79
«وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ وَ أَرْسَلْناكَ لِلنَّاسِ رَسُولاً»
و آنچه از بدى به تو مىرسد، از سوى خود توست. و ما تو را رسول براى مردم فرستاديم.
سؤال: با توجه به ادامه آیه در (و ارسلنا) خطاب اول نیز مخصوص پیامبر است. پس چگونه سازگار است که از پیامبر گناهی سربزند که از سوی خودش باشد؟
بعد از آنكه فرمود اينان به هيچ وجه چيزى نمىفهمند، براى اينكه حقيقت امر را بيان كند خطاب را از آنان برگرداند، با اينكه در جمله:" قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ" روى سخن به آنان بود، روى سخن را از آنان برگردانيده و متوجه رسول خدا (ص) كرد تا بفهماند آنان لياقت آن را ندارند كه مورد خطاب قرار گيرند و آن گاه به بيان حقيقت حسنات و سيئاتى كه به آن جناب مىرسد از لحاظ مبدأ و منشا آنها پرداخته، خاطر نشان ساخت كه رسول خدا (ص) فى نفسه و مستقلا خصوصيتى در اين حقيقت كه خود يكى از احكام وجودى و دائر بين همه و يا حد اقل دائر در بين انسانها است ندارد و حسنات و سيئات در بين همه انسانها جريان دارد، چه مؤمن و چه كافر، چه صالح و چه طالح، چه پيغمبر و چه غير آن
تفسير الميزان، ج5، ص: 9
38. یونس 94
«فَإِنْ كُنْتَ في شَكٍّ مِمَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ»
«و اگر در آنچه بر تو نازل كردهايم ترديدى دارى»
سؤال: باتوجه به آنچه در کتب بلاغی مطرح شده جمله شرطیه اگر با إن بیاید، محتمل الوقوع است، پس در اینجا چگونه احتمال شک در پیامبر وارد میشود؟
و اين نوع خطاب همانطور كه ممكن است متوجه كسى شود كه به راستى دچار شك و ترديد است، همچنين ممكن است متوجه كسى شود كه خودش، هم يقين بر صحت و حقانيت كلام دارد و هم بر دليل آن و براى افاده اين معنا بطور كنايه مىگويند اگر در حقيقت اين مطلب ترديد دارى دليلهاى بسيارى بر حقيقت آن هست و فايده اينگونه سخن گفتن اينست كه اگر شنونده واقعا ترديد دارد، به آن ادله رجوع كند، و اگر يقين دارد ولى يكى از آن ادله برايش مورد شك واقع شده به ساير ادله مراجعه كند
تفسير الميزان، ج10، ص: 182
39. انعام 68
«وَ إِمَّا يُنْسِيَنَّكَ الشَّيْطانُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرى مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمين»
و اگر شيطان از ياد تو ببرد، هرگز پس از ياد آمدن با اين جمعيّت ستمگر منشين!
سؤال: آیا میتوان با این آیه ثابت کرد که شیطان قدرت این را دارد که برخی امور را از یاد پیامبر ببرد؟ و اگر نسیان در ساحت مقدس پیامبر وجود داشته باشد، چگونه با عصمت سازگار است؟
اين خطابى كه در آيه شريفه است، خطاب به نبى اكرم (ص) است، و ليكن در حقيقت مقصود، ديگرانند، زيرا انبيا (ع) نه تنها از گناهان بلكه حتى از فراموشى احكام خداوندى هم مبرا هستند و ما سابقا در بحثى كه راجع به عصمت انبيا (ع) كرديم ثابت نموديم كه فراموش كردن احكام الهى از آن حضرت عينا مانند مخالفت عملى باعث گمراهى سايرين مىشود و ديگران به عمل آنان احتجاج و از آن اتخاذ سند مىكنند، پس همانطورى كه گفتيم، غرض اصلى از اين خطاب و مخاطبين واقعى آن امت اسلام است يعنی كلام مزبور از قبيل مثل معروف به در مىگويم ديوار تو بشنو" است
تفسير الميزان، ج7، ص: 201
40. کهف 24
«وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسيتَ»
«پروردگارت را به خاطر بياور»
سؤال: آیا نسیان در پیامبر تصور میشود؟ اگر تصور نمیشود چرا تعبیر (اذا نسیت) در مورد پیامبر آمده است؟
اما با توجه به اينكه در بسيارى از آيات قرآن ديدهايم روى سخن به پيامبران است اما مقصود و منظور توده مردم هستند، پاسخ اين سؤال روشن مىشود، و طبق ضرب المثل عرب از باب" اياك اعنى و اسمعى يا جاره" است يعنى" روى سخنم با تو است اى كسى كه نزد من هستى اما همسايه، تو بشنو
تفسير نمونه، ج12، ص: 390
41. عبس 10
«فَأَنْتَ عَنْهُ تَلَهَّی»
«تو از او غافل مىشوی»
سؤال: چگونه در این آیه غفلت به پیامبر نسبت داده شده در حالی که با عصمت سازگار نیست؟
تعبير به" انت" (تو) در حقيقت اشاره به اين است كه مثل تويى سزاوار نيست از چنين انسان حقطلبى لحظهاى غافل شوى و به ديگرى بپردازى
تفسير نمونه، ج26، ص: 129
اگر اين آيات در بارهى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله باشد و سرزنش نيز متوجّه او باشد نقص شأن او نمىشود و منافاتى با قول خدا «إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ» پيدا نمىكند، زيرا روى آوردن رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به كسى و روى برگرداندن و اخم كردن براى خدا و در راه خداست، چه اگر ناراحتى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بدان جهت بوده است كه نابينا مانع از آن شده كه پيامبر دين خدا را نشر دهد و نمىگذاشته كه دشمنان دين خدا سخنان رسولش صلّى اللّه عليه و آله را گوش فرا دهند و به دين خدا نزديك گردند، در اين صورت براى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و اخلاق او نقصى نخواهد بود و امّا امثال سرزنشها دلالت بر اهميّت مطلب و قابل اعتنا و توجّه بودن آن مىكند، چه همهى اين سرزنشها از قبيل «به تو مىگويم تا همسايه بشنود» مىباشد، پس خطاب و عتاب هر دو براى غير پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است، نه براى او
تفسير بيان السعادة، ج14، ص: 443
42. طه 114
«وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآن»
« نسبت به (تلاوت) قرآن عجله مكن»
سؤال: آیا عجله نسبت به قرآن خواندن پیش از وحی جایز است یا خیر؟ اگر جایز است پس چرا نهی صادر شده و اگر جایز نیست چگونه پیامبر این کار را انجام میدادهاند؟
اين صفات، مذموم، و از ذات مقدّس نبوى به دور است، و گاهى به خاطر شدّت عشق و علاقه به دريافت مطلب و دلسوزى براى حفظ چيزى است، كه در اين صورت امر نيكويى به شمار مىرود و تعجيل پيامبر صلى اللَّه عليه و آله در وحى از اين جهت بوده است، يعنى دريافت عاشقانه، و هيجان و نگرانى براى حفظ وحى
تفسير نور، ج7، ص: 398
43. احزاب 37
«وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاه»
«از مردم مىترسيدى در حالى كه خداوند سزاوارتر است كه از او بترسی»
سؤال: ترسیدن از مردم برای پیامبر چه معنایی دارد؟ آیا با عصمت سازگاری دارد؟
ترسش راجع به خدا و مربوط به دين او بوده، و مىترسيد مردم به خاطر ازدواجش با همسر زيد او را سرزنش كنند، و اين ترس را در دل پنهان مىداشته، چون مىترسيده اگر اظهارش كند، مردم او را سرزنش كنند، و بيماردلان هو و جنجال به راه بيندازند، كه چرا همسر پسرت را گرفتهاى، و در نتيجه ايمان عوام مردم هم سست شود، و اين ترس به طورى كه ملاحظه مىكنيد ترس مشروعى بوده، نه مذموم، چون در حقيقت ترس براى خداى سبحان بوده اس
تفسير الميزان، ج16، ص: 483
44. شوری52
«ما كُنْتَ تَدْري مَا الْكِتابُ وَ لاَ الْإيمانُ»
«تو پيش از اين نمىدانستى كتاب و ايمان چيست (و از محتواى قرآن آگاه نبودى. (»
سؤال: آیا میتوان از این آیه فهمید که پیامبر قبل از بعثت، از ایمان هیچ نمیدانست؟
معنى آيه روشن است، مىگويد قبل از نزول قرآن، قرآن را نمىدانستى، و به محتواى و تعليمات آن آگاهى و ايمان نداشتى، اين تعبير هيچ منافاتى با اعتقاد توحيدى پيامبر و معرفت عالى او و آشنائيش به اصول عبادت و بندگى او ندارد، خلاصه عدم آگاهى به محتواى قرآن مطلبى است و عدم معرفة اللَّه مطلب ديگر
تفسير نمونه، ج20، ص: 50
45. مائده 49
«احْذَرْهُمْ أَنْ يَفْتِنُوكَ»
«و از آنها بر حذر باش، مبادا تو را منحرف سازند»
سؤال: آیا پیروی ازهوسهای اهل کتاب در مورد پیامبر احتمال میرود یا خیر؟ اگر احتمال نمیرود پس امر به برحذربودن برای چیست و اگر احتمال میرود چگونه با عصمت پیامبر سازگار است؟
معصوم بودن هرگز به اين معنى نيست كه گناه براى پيامبر ص و امام محال ميگردد، و گرنه فضيلتى براى آنها محسوب نميشود بلكه منظور اين است كه آنها با توانايى بر گناه مرتكب گناه نميشوند، هر چند اين عدم ارتكاب به خاطر تذكرات الهى بوده باشد و به عبارت ديگر ياد آوريهاى خداوند جزئى از عامل مصونيت پيغمبر ص از گناه ميباشد
تفسير نمونه، ج4، ص: 406
46. هود 12
«َلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى إِلَيْكَ وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرُک»
«شايد (ابلاغ) بعض آياتى را كه به تو وحى مىشود، (بخاطر عدم پذيرش آنها) ترك كنى و سينهات از اين جهت تنگ (و ناراحت) شود. »
سؤال: با توجه به این آیه آیا امکان ترک وحی بر پیامبر وجود دارد؟ و اگر وجود دارد چگونه با فلسفه نبوت سازگار است؟
هر گاه پيامبر ص مامور به ابلاغ فورى حكمى باشد مسلما بدون واهمه آن را ابلاغ خواهد كرد، ولى گاه مىشود كه وقت ابلاغ وسيع است، و پيامبر روى ملاحظاتى آنهم نه ملاحظاتى كه به شخص خودش باز گردد، بلكه ملاحظاتى كه جنبه عمومى و دفاع از مكتب دارد، ابلاغ آن را به عقب مىاندازد و اين مسلما گناه نيست، در واقع با اينكه تاخير ابلاغ در اينجا ممنوع نبود، ولى سرعت در آن كه توام با نشان دادن قاطعيت بوده اولى محسوب مىشده است، خداوند به اين طريق مىخواهد پيامبرش را از نظر روانى تقويت كند و قاطعيت او را در مقابل مخالفان بيشتر سازد كه از جار و جنجال و در خواستهاى بىاساس و بهانه جوييهاى مسخره آنان وحشتى به خود راه ندهد
تفسير نمونه، ج9، ص: 40
47. کهف 110
«قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إِلَیّ»
«بگو: «من فقط بشرى هستم مثل شما (امتيازم اين است كه) به من وحى مىشود»
سؤال: در این آیه خداوند پیامبر را بشر معرفی میکند و تنها فرق بین او و دیگران نزول وحی است، اما دیگر کلامیاز عصمت ذکر نشده است، پس چگونه با جایگاه عصمت سازگاری دارد؟»
اين در حقيقت رد پندار مردم است كه خيال مىكنند هر كه ادعاى نبوت كرد ادعاى الوهيت و قدرت غيبى كرده است، و بر اساس همين پندار است كه از انبياء توقعهايى دارند كه جز خدا كسى علم و قدرت بر آنها را ندارد. در انحصار اول به امر خدا همه اينها را از خود نفى مىكند، و براى خود اثبات نمىكند مگر تنها و تنها مساله وحى را
تفسير الميزان، ج13، ص: 557
پايان
|