|
19 خرداد 1389 ساعت 10:58 |
|
قناعت
(1)ابوذر غفارى به همراه يكى ديگر از صحابه، مهمان سلمان فارسى بود. سلمان، كمى نان و نمك آورد و گفت: «اگر رسول خدا صلىاللهعليهوآله از تكلّف نهى نفرموده بود، چيز بهترى حاضر مىكردم». ابوذر گفت: «اگر مقدارى سبزى باشد، تكلّف نيست». سلمان به دكّان سبزى فروشى رفت و چون پولى نداشت، آفتابهاش را گرو گذاشت و كمى سبزى خريد.
وقتى غذا تمام شد، ابوذر گفت: «اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى قَنَعَنا بِما رَزَقَنا؛ شكر خداى را كه ما را به آنچه كه روزيمان فرموده، قانع ساخته است». سلمان گفت: «اگر قانع بوديد، آفتابه من گرو نمىرفت».(2)
نقل حديث
اشعب بن جابر، بسيار شوخ و لطيفه گو بود. وقتى پير شد، او را ملامت كردند كه: «تو ديگر پير شدهاى و وقت هزل گوئى و شوخى كردن تو گذشته است. حال ديگر نوبت توبه و انابه است. در اين آخر عمر، مدتى هم مشغول شنيدن وعظ و حديث باش».
گفت: «به وَاللّه من حديث هم شنيدهام». گفتند: «اگر راست مىگويى، حديثى نقل كن». گفت: «نافع بن بُدَيل از رسول خدا صلىاللهعليهوآله برايم نقل كرد كه دو خصلت پسنديده است كه در هر كس باشد، سعادت دنيا و آخرت نصيب او مىگردد».
اهل مجلس كه خيلى خوششان آمده بود، شروع به «بهبه» و «چه چه» كردند و به او احسنت و آفرين گفتند؛ سپس از او خواستند كه ادامه حديث را نقل كند. اشعب گفت: «يكى از خصلتها را نافع فراموش كرده بود و ديگرى را من از ياد بردهام».(6)
|