|
ريشه هاى نظريه عدالت صحابه
توصيف ابن عباس از صحابه
معاويه درباره مسائلى از ابن عباس سؤال كرد و سپس درباره صحابه از او پرسيد. ابن عباس در پاسخ گفت: "همانا خدا كه ثنايش بزرگ و اسمائش مقدس است، پيامبر را به اصحاب و يارانى مخصوص گردانيد كه او را بر جان و مال خود برگزيدند و مقدم داشتند و در هر شرايطى در راه او جان نثار كردند. و خداوند آنان را در كتاب خود توصيف كرده و فرموده است. با يكديگر مهربانند. آنان را در حال ركوع و سجود بنگرى كه فضل و رحمت خدا و خشنودى او را مى طلبند. بر رخسارشان اثر سجده و نورانيت پديدار است. اين وصف حال ايشان در تورات است. و مثل آنان در انجيل به مانند دانه اى است كه چون نخست سبز شود و سر از خاك برآرد، شاخه اى نازك و ضعيف است، سپس قوت يابد و ستبر و قوى گردد و بر ساق خود راست بايستد كه دهقانان در تماشاى آن حيران گردند (همچنين اصحاب محمد ((صلى الله عليه وآله وسلم)) از ناتوانى به قدرت رسند تا كافران را از قدرت خود به تحير و خشم وادارند.) خدا وعده فرموده كه هركس از آنان ثابت و نيكوكار باشد، گناهانش را بخشيده و پاداشى بزرگ عنايت فرمايد.(112)
آنان براى گسترش معارف دين قيام كردند و خيرخواهانه براى مسلمانان تلاش كردند، تا راههاى دين هموار و اسباب آن نيرومند، نعمتهاى خدا ظاهر، دين پابرجا، دلايل و براهينش روشن، شرك به وسيله آن خوار، سران شرك نابود، و آثار و نشانه هايش محو، كلمه خدا برتر و كلمه كافران پست و بى ارزش گرديد.
پس درود و رحمت و بركت خدا بر آن نفوس پاك و ارواح بلند و طاهر باد. آنان در زندگى دوستان و بعد از مرگ زنده اند. براى بندگان خدا ناصحان امين بودند و در آخرت رحل اقامت افكندند، پيش از آنكه به آن برسند. از دنيا خارج شدند با آنكه هنوز در آن بودند. آنگاه معاويه كلام ابن عباس را قطع كرد و گفت: ابن عباس از چيز ديگرى براى ما سخن بگو.(113)
گواهى و سفارش حذيفة بن يمان صحابى پيامبر:
حذيفه در كوفه مريض بود. در سال 36 هجرت از قتل عثمان و بيعت مردم با على ((عليه السلام)) آگاه شد. گفت مرا بيرون ببريد و اعلام كنيد كه مردم در مسجد جمع شوند. پس او را روى منبر گذاشتند و او خدا را حمد و سپاس نمود و بر پيامبر و آلش درود فرستاد. آنگاه گفت: اى مردم! همانا مردم مدينه و ديگران با على بيعت كردند. بر شما باد به تقواى الهى، على را يارى و پشتيبانى نماييد. سوگند به خدا او بر حق است. او بهترين فرداست ميان كسانى كه بعد از پيامبر از دنيا رفته اند و ميان كسانى كه باقى مانده اند تا روز قيامت. سپس دست راستش را بر روى دست چپ گذاشت و گفت: خدايا شاهد باش كه من با على بيعت كردم. سپس به پسرانش صفوان و سعد گفت: مرا ببريد و شما با على باشيد و بدانيد كه بزودى براى او جنگهاى بسيار خواهد بود. گروهى از مردم در آن جنگها كشته خواهند شد. پس بكوشيد با او باشيد و در ركاب او به شهادت برسيد. زيرا به خدا سوگند او بر حق است و ديگران بر باطل. حذيفه ـ رضوان الله عليه ـ پس از هفت روز از دنيا رفت و گفته شده بعد از چهل روز از دنيا رفته است. دو فرزند نيكوكارش وصيت پدر را اجرا كردند و در جنگ صفين در كنار على ((عليه السلام))جنگيدند تا به شهادت رسيدند.(114)
پايان كار زبير صحابى:
على ((عليه السلام)) سوار بر استر رسول خدا و بدون سلاح به ميدان رفت و فرياد زد: اى زبير نزد من بيا. زبير در حالى كه مسلح بود، نزد على ((عليه السلام))رفت. اين خبر به عايشه رسيد. فرياد زد: واى بر تو اى اسماء (يعنى او حتماً كشته مى شود) ولى وقتى كه به عايشه گفته شد على مسلح نيست. آنگاه آرام شد. زبير و على يكديگر را دربر گرفتند. سپس على فرمود: واى بر تو اى زبير! چرا از خانه ات خارج گشته و به جنگ من آمده اى؟ زبير گفت: براى خونخواهى عثمان. على ((عليه السلام)) فرمود: خدا بكشد آن كسى را كه در ريختن خون عثمان نقش بيشترى داشته است. سپس فرمود: آيا به خاطر دارى روزى را كه رسول خدا را در ميان قبيله بنى بياضه ملاقات كردى، در حالى كه او بر مركب خود سوار بود، رسول خدا به روى من لبخند زد و تو هم خنديدى و همراه رسول خدا بودى و گفتى اى رسول خدا، على فخر و كبر را رها نمى كند. رسول خدا فرمود در على فخر و كبرى وجود ندارد. سپس فرمود آيا على را دوست دارى اى زبير؟ گفتى به خدا سوگند او را دوست دارم. آنگاه رسول خدا فرمود: به خدا سوگند بزودى با او جنگ خواهى كرد و تو ستمگر هستى. زبير گفت از خدا طلب آمرزش مى كنم. به خدا قسم اگر يادم بود اصلاً بيرون نمى آمدم. على فرمود: اى زبير اكنون برگرد. او گفت: اكنون برگردم، با آنكه دو نيرو در برابر هم قرار گرفته اند؟ به خدا سوگند اين ننگ و عارى است كه قابل قبول نيست على ((عليه السلام)) فرمود: اى زبير با همين ننگ و عار برگرد، پيش از آنكه ميان ننگ دنيا و آتش آخرت جمع كنى.
زبير برگشت، در حالى كه مى گفت: من ننگ و عار را بر آتش فروزان بر مى گزينم. آتشى كه تا وقتى آفريده اى از گل وجود دارد، فروزان است. على امرى را بر من آشكار كرد كه من به آن جاهل نيستم. و آن مايه ننگ و عار دنيا و آخرت است. به هرحال زبير برگشت و خود را از آن اجتماع گناه به كنار كشيد. لكن عمروبن جرموز او را ديد و به قتل رساند.
پايان كار طلحه صحابى:
بعد از آنكه زبير برگشت على، طلحه را فراخواند و فرمود اى ابا محمد چه چيزى تو را بيرون آورد؟ گفت خونخواهى عثمان. على فرمود: خدا بكشد هركس را كه در خون عثمان سهم بيشترى دارد، اى طلحه آيا نشنيدى كه رسول خدا ((صلى الله عليه وآله وسلم)) مى فرمود: پروردگارا دوست بدار هركه على را دوست دارد و دشمن بدار هركه على را دشمن دارد. و تو نخستين كسى هستى كه با من بيعت كردى، سپس بيعتت را شكستى; در صورتى كه خداى تعالى مى فرمايد: هركس بيعت خود را بشكند به ضرر خود شكسته است. طلحه گفت از خدا آمرزش مى طلبم. و سپس برگشت.
هم پيمان خود را مى كشد:
مروان بن حكم بن عاص گويد: زبير برگشت و طلحه نيز برمى گشت، و من باكى نداشتم كه اينجا تيرى بيندازم يا آنجا. پس تيرى به سوى طلحه انداختم. و بر "رگ أكحل" او و بازويش نشست و او را كشت و طلحه در حالى كه جان مى داد مى گفت:
پشيمان شدم چه پشيمان شدنى، صبرم (حلمم) تمام شد افسوس و حسرت براى خود و پدر و مادرم
پشيمانم همچون پشيمانى "كسعى" به گمانم طالب رضايت فرزندان "جرم" بودم
شخص ديگرى به نام عبدالملك پيشانى طلحه را مجروح كرد. و طلحه در اثر اين دو جراحت فوت كرد.
پايان كار عمار بن ياسر صحابى:
عمار بن ياسر (در جنگ صفين) گفت: چهره هاى گروهى را مى بينم كه همواره مى جنگند تا اهل باطل شك كنند. به خدا سوگند اگر ما را شكست دهند و تا نخلستانهاى هجر عقب برانند، ما برحقّيم و آنان بر باطل اند. عمار نبرد سختى كرد. سپس برگشت و براى رفع عطش آب طلب كرد. يكى از زنهاى بنى شيبان ظرف شيرى كه با عسل مخلوط بود برايش آورد. تا چشم عمار بر شير افتاد، با صداى بلند گفت: الله اكبر الله اكبر، راست گفت به من پيامبر صادق. امروز در زير اين شمشيرها دوستانم را ملاقات مى كنم. آنكه سخن به حقيقت گفت مرا به اين خبر داده. اين است همان روزى كه وعده داده شديم. رسول خدا به عمار خبر داده بود كه بزودى به دست گروه ستمگر و سركش به شهادت خواهد رسيد و آخرين غذايش از دنيا شير است. آنگاه عمار فريا زد: آيا كسى هست كه زير اين شمشيرها به بهشت برود. سوگند به آنكه جانم در دست اوست، با آنان براى تأويل قرآن بجنگيم، همان گونه كه با آنان براى تنزيل آن جنگيديم آنگاه به سوى دشمن شتافت و مى گفت:
ما قبلاً با شما براى پذيرش قرآن جنگيديم و اكنون براى اثبات تأويل و تفسير آن مى جنگيم
جنگى كه در آن سرها از تن جدا شده و دوست از دوست خويش غافل گردد
تا اينكه حق به راه خود برگردد (حق به حق دار برسد) آنگاه دو نفر به نامهاى ابوالعاديه و ابن جون عمار را به شهادت رساندند و بر سر به غنيمت بردن لباس و شمشير و سپر او دچار اختلاف شدند، و از صحابى ديگر، يعنى عبدالله بن عمرو بن ثابت درخواست داورى كردند!!!
دليل معاويه:
معاويه از فرمان امام شرعى خود تمرّد كرد و از او خواست كه قاتلان عثمان را مجازات كند. اميرالمؤمنين على ((عليه السلام)) فرمود: از من اطاعت كن و داورى ميان دو گروه را به من واگذار، تا من به عدالت درباره آنان داورى كنم. لكن معاويه از اين كه به فرمان امام درآيد خود دارى كرد و از كشته شدن عثمان براى رسيدن به حكومت پلى ساخت. و سرانجام معاويه در اين نيرنگ پيروز شد و بر مسلمانان تسلط يافت و به عنوان حاكم مسلمين تاج سلطنت بر سر گذاشت، مردم در برابر او با ميل و رغبت و يا از روى ترس خاضع و فروتن گرديدند.
معاويه قاتلان عثمان را كيفر مى دهد:
معاويه به مدينه آمد و به خانه عثمان رفت. عايشه، دختر عثمان، نام پدر را برد و بر او گريست. معاويه گفت: دختر برادر! مردم به اطاعت ما درآمدند و ما هم به آنان امان داديم، و با آنان اظهار حلم و بردبارى كرديم كه در زير آن خشم و غضب است و آنان نيز اظهار اطاعت كردند كه در زير آن كينه ها دارند با هر انسانى شمشيرى است، كه جاى ياران خود را مى داند. پس اگر ما امان خود را برداريم و پيمان شكنى كنيم، ايشان نيز پيمان خود را شكسته و از فرمان ما بيرون روند، و معلوم نيست كه اين كار به سود ما خواهد بود يا به زيان ما. پس اگر تو دختر عموى اميرالمؤمنين باشى، بهتر از اين است كه فردى عادى و از عامه مسلمين باشى.(115)
نظر حسن بصرى درباره معاويه:
طبرى روايت كرده كه حسن بصرى مى گفت: چهار خصوصيت در معاويه بود كه اگر بيش از يكى از آنها هم نبود، مايه هلاكت او بود،
1ـ سُفَها را بر اين امت مسلط كرد با آنكه هنوز در ميان ايشان برخى از صحابه و صاحبان فضيلت وجود داشتند.
2ـ جانشين كردن فرزند خود را در امر خلافت با آنكه همواره مست بود، لباس حرير مى پوشيد و تار مى نواخت.
ـ زياد بن ابيه را برادر خود ناميد، با آنكه رسول خدا فرمود: فرزند از آن صاحبِ فراش (شوهر زن) است و زناكار بايد سنگسار شود.
4ـ كشتن حجر بن عدى و يارانش واى بر معاويه از حجر بن عدى و ياران او، واى بر معاويه از حجر و ياران او.(116)
مفاخر معاويه:
معاويه، اين صحابى به اصطلاح عادل، به اين كارها اكتفا نكرد، بلكه امام على، امير مؤمنان((عليه السلام)) را لعن مى كرد، با آنكه او ولى خداست او را لعن مى كرد تا امت نيز به او اقتدا و از او در لعن امام پيروى كنند.(117) او فرمانها و بخشنامه ها براى تمام مردم صادر كرد كه على بن ابى طالب را لعن كنند.(118)
سرانجام براى خشنودى معاويه كارگزاران او به على ((عليه السلام)) ناسزا مى گفتند.(119)
|