از آنجا که مباحث ادبی مع الأسف در حوزه های علمیه چه عامّه و چه خاصّه به صورت اجتهادی بحث نمی شود منابع استنباطی نحو نیز مورد غفلت و عبور قرار می گیرد. بله در کتب ادبی، از شباهت و قیاس و اصل و سِماع و اجماع حرف به مین می آید
« بسم الله الرحمن الرحیم » مقدمه: (الحمد الله الذی أنزل القرآن عربیّاً لعلّنا نعقلون) تقدیم به پیشگاه مقدس آقا امام زمان (عجّل الله تعالی فرجه الشریف)و أبی عبدالله الحسین (علیه السلام)و حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها) و نائب بر حق ولی عصر (سلام الله علیه) ، حضرت امام خامنه ای (دامت حیاته و برکاته). از آنجا که مباحث ادبی مع الأسف در حوزه های علمیه چه عامّه و چه خاصّه به صورت اجتهادی بحث نمی شود منابع استنباطی نحو نیز مورد غفلت و عبور قرار می گیرد. بله در کتب ادبی، از شباهت و قیاس و اصل و سِماع و اجماع حرف به مین می آید لکن در مورد ماهیت و گستره ی دامنه ی انها بحث نمی شود، چه شیرین و بجا لکن در غفلت در مذخل بدائة النحو از منابع و اصول نحو و تعارض آنها بحث شده است. حال به منظور فتح باب تحقیق در مورد اصول نحو و توجه طلاب عزیز به آنها، یکی از اصول مطرح در ادبیات را اجمالاً مورد بحث و بررسی قرار می دهم. امید است مورد رضای آنها و انتقاد آنها قرار بگیرد. تعریف لغوی استصحاب: استصحاب در لغت به معنای همراهی و مصاحبت است که از ماده ی «صَحَبَ» گرفته شده است و چون به باب استفعال در آمده ، معنای طلب همراهی می دهد. دلیل این امر آن چیزی است که در معجم المقائیس اللغة آورده که گفتند: «الصاد و الحساء و الباءاصلٌ واد یدلّ علی مقارنة شی ء و مقادبته. من ذلک الصاحب و الجمع الصَّب، کما یقال راکب و رکبٌ، و من الباب: أصحب فلان: إذا انقاد، أصحب الرجل، إذا بلغ ابنُه، و کلّ شی ء لاءم شیئاً فقد استصحبته؛ و یقال للأدیم إذا تُرِک علیه شَعَرُه:مصحَبٌ: و یقال أصحب الماء إذا علاه الطُّحلب. (صفحه 563) * همانطور که در کتاب اصول عامّه آمده که الإستصحاب لغة مأخوذٌ من المصاحبة تقول: استصحبتُ ماکان في الماضي أی جعلته مصاحباً إلی الحال. (مصادر التشریع ص127، ناقل ==» اصول عامّه 433) و تعریف شیخ أعظم انصاری (رحمه الله علیه) در رسائل که فرموده اند: الإستصحاب لغة : أخذالشیء مصاحباً تعریف اصطلاحی استصحاب: در تعریف اصطلاحی آن 2 منبع داریم: یکی در علم اصول فقه و دیگری در علم أصول نحو. از اصول فقه داریم که استصحاب به معنای «إبقا ماکان» است یعنی باقی گذاشتن آنچه قبلاً وجود داشته است. این تعریف از علامه مظفر و شیخ أعظم (رحمة الله علیهما) است[1] : اینگونه تعریف شده که الحکم بیقاء الحکم الذی کان ثابتا في الماضی مادام لم یقع دلیل برفعه أوبتغیره فیبقی الأمر الثابت فی الماضی ثابتاً فی الحال. لکن از اصول نحو در کتاب الإقتراح سیوطی داریم که في الاستصحاب قال ابن الأبنادی: هو ابقاءحال اللفظ علی ما یستحقه في الأصل عند عدم دلیل انقل عن الأصل، قال : هُو من الأدلة المعتبرة . (الاقتراح/ چاپ بیروت ص 101) تقسیمات: 1. استصحاب عام : آن استصحابی است که در اکثر یا تمام ابواب علم کاربرد دارد، مثل استصحاب عدم تقدیر 2. استصحاب خاصّ : آن استصحابی است که مختص به بعضی از ابواب علم یا بعضی از اقسام کلمه است. مثل استصحاب مطابقت فعل با فاعل در تثنیه و جمع 1. اسماء مشتقّ: الف ـ اصل عدم عمل / ب ـ اصل عدم شباهت به فعل توضیح اجمالی: حالت سابق (یقین): مثل فعل عمل نکردن و فاعل و مفعول نخواستن 2. حالت فعلی (شکّ): شک در مورد اسم مکان و زمان 3. نتیجة الأصل: پس در اسم مکان و زمان مثل فعل عمل نمی شود. توضیح تفصیلی: ما می دانیم که اسماء هیچ گاه در خود اسناد و عمل ندارند، بخلاف افعال در مورد اسم فاعل و مفعول و مثل آنها یقین داریم به عمل کردن مثل فعل، حال شکّ داریم در مورد اسم زمان و مکان (چون آنها هم از اسماء مشتقّ اند.) که آیا عمل مثل فعل می کنند یا نه؟ که استصحاب می کنیم عمل نکردن فعل را در مورد آنها. (این مورد از قسم خاص است) 2ـ اصل عدم تأنیث لفظی ت اجمالی: حالت سابق (یقین): عدم دخول علامت تأنیث 2. حالت فعلی (شک): شک در دخول علامت تأنیث 3. نتیجة الأصل: عدم دخول علامت تأنیث ت تفصیلی: وقتی در مذکر و مؤنث اسمی شک می کنیم، نظر به حالت سابق می کنیم، حالت سابق عدم دخول علامت تأنیث بود تا الأن یقین به دخول پیدا نکردیم، پس بنا را به عدم دخول علامت که معنایش همان تذکیر است، می گذاریم. (این مورد از قسم خاص است) 3. کلمه «حال» توضیح اجمالی: 1. حالت سابق: داشتن تأنیث 2. حالت فعلی: شک بعد از رفتن تاء در تذکیه و تأنیث «حال» 3. نتیجة الأصل: داشتن تأنیث توضیح تفصیلی: وقتی در داشتن علامت تأنیث در اسمی شک می کنیم، نظر به حالت سابق می کنیم، حالت سابق داشتن تأنیث بود، تا الآن یقین به تأنیث پیدا نکردیم؛ پس بنا را بر داشتن تأنیث می گذاریم. (این مورد از قسم خاص است) 4. اصل عدم وضع: توضیح اجمالی : 1.حالت سابق : عدم وضع نزد عرب 2. حالت فعلی: شک داریم که فلان کلمه وضع شده یا نشده 3. نتیجة الأصل: عدم وضع نزد عرب توضیح تفصیلی: وضع شده یا نه و یقین داریم که قبلاً دیز را وضع نکرده است پس می گوییم هنوز وضع نشده است. (این مورد از قسم عام است) 5. اصل عدم تقدیر: توضیح اجمالی : 1.س: عدم قصد متکلم نسبت به تقدیر آن لفظ 2.ف: شک می کنیم که متکلم مقدّر کرده یا نه 3.ن: عدم قصد متکلم نسبت توضیح تفصیلی : هرگاه شک کردیم که متکلم چیزی را در تقدیر گرفته یا نه مثلا در باب اشتغال در صورتی که به ایداً در عبارت أیداً گرفته نصب داده باشیم نمی دانیم اکرمت قبل از ذیداً مقدر گرفته یا نه؛ می گوییم در حالت قبل یقیین داشتیم تقدیر گرفته یا نه؟ (این مورد از قسم عام است) 6. اصل عدم قرینه : ت اجمالی : 1.س: عدم قرینه در کلام و جمله 2.ف: شک در آوردن قرینه در جمله 3.ن: نیاوردن قرینه ت تفصیلی : وقتی که شک می کنیم که در کلام کسی قرینه آورده شده است یا نه؟ چون قبلا یقین داشتیم که قرینه نیاورده، الان هم می گوییم قرینه نیاورده است. مثلا من یسمع یخل نمی دانیم عرب برای حرف دو مفعول یخل گذشته یا نه؟ می گوییم نگذاشته؟ (این مورد از قسم عام است) 7. اصل عدم علمیت : ت اجمالی : 1.س: عدم علمیت 2.ف: شک در علم کردن کلمه 3.ن: نیاوردن علمیت ت تفصیلی : وقتی که شک می کنیم کسی مثلا اسم فرزندش را عالِم گذاشته که با آن رفتار دو معرفه کنیم یا نه؟ چون یقین داریم که قبلا بچه ای نبوده و فرد نامی را نگذاشته استصحاب می کنیم عدم علمیت را. (این مورد از قسم خاص است) 8 . اصل عدم زیادت : ت اجمالی : 1.س: عدم زیادت 2.ف: شک در اینکه کسی کلمه ای را زائد آورده یا نه 3.ن: عدم زیادت ت تفصیلی: شک داریم در مورد جمله ای که در آن کلمه ای بکار رفته که هم معنای اصلی دارد هم زائد و نمی دانیم متکلم آن را در معنای اصلی بکار برده یا در معنای زائد چون قبلا یقین داشتیم که عرب آنرا برای معنای اصلی وضع کرده است پس الان هم در معنای اصلی بکار رفته است. مثلا در (ما من شخصٍ یذهب إلی الکوفة) دو معنا ممکن است : 1. طرف کسی به سوی کوفه نمی رود 2. هیچ کسی به سوی کوفه نمی رود. / بر اساس اصل ، «مِن» زائدة نیست و معنای اول درست که «من» در آن معنا دارد. (این مورد از قسم عام است) 9. اصل عدم ضرورت : ت اجمالی : 1.س: عدم ضرورت و اختیار و آزادی متکلم در آوردن کلمات یعنی در آوردن کلمات و طرز آوردن آنها 2.ف: شک داریم متکلم از باب ضرورت کاری را انجام داده یا نه 3.ن:ضرورتی در کار او نبوده. ت تفصیلی: شک داریم در شعری که از متلکم صادر شده نمی دانیم فلان خلاف اصلی را به خاطر ضرورت مرتکب شده یا اصلا انچه مرتکب شده خلاف اصل نبوده می گوییم که چون یقین به اختیار این کلام متکلم قبل از آوردن داشتیم ، پس ضرورتی در متکلم نبوده است. (این مورد از قسم عام است) 10. اصل عدم ترکیب : ت اجمالی : 1.س: عدم ترکیب و بساطت نزد متکلّم 2.ف: شک در ترکیب و بساطت 3.ن: عدم ترکیب و بساطت ت تفصیلی : ماوقتی نمی دانیم فلان کلمه (إنّما و إمّا و أمّا) را مرکب وضع کرده است یا بسیط از طرفی یقین داشتیم که عرب آن ها را با قصد استعمال کرده و قصد او قطعاً به معنای بسیط آن ها تعلق گرفته یعنی شک داریم که قصد ترکیب آن ها را هم داشته یا نه؟ میگوییم قصد ترکیب آن ها را نداشته . یا به عبارتی آنها را که قطعا در حالت سابقه جدا از هم استعمال می شدند را به هم متصل نکرده است . (این مورد از قسم عام است) 11. اصل عدم الحاق : ت اجمالی : 1. س: علام الحاق 2.ف: شک در ملحق شدن کلمه ای به کلمه دیگر یا حکم کلمه ای بر کلمه دیگر 3.ن: عدم الحاق کلمه به کلمه دیگر و حکم کلمه ای به کلمه دیگر ت تفصیلی : مثلا شک داریم در «اتخذ» که آیا به افعال ناقصه در حکم ملحق شده یا نه می گوییم ملحق نشده است یا اصلا به اسم، رفع و به خبر، نصب نمی دهد یا ملحق به افعال ناقصه نیست بلکه خود افعال ناقصه نیست. وقتی ما شک می کنیم در کلمه ای که آیا ملحق کلمه دیگر شده است یا نه و قبلا یقین به مستقل بودن آن کلمه از اولی داشتیم حال هم می گوییم ملحق نشده است یا مانند «کلا و کلتا» یقین داشتیم که اعراب مثنی رانگرفته و ملحق به مثنی نمی شود، دیدیم موقع اضافه به ضمیر ملحق به مثنی شده حال شک داریم زمانی که اضافه به اسم ظاهر می شود ملحق به مثنی هستند یا اعراب مثنی را می گیرند می گوییم نشده اند. (این مورد از قسم عام است) 12. اصل عدم نقل : ت اجمالی : 1. س: عدم نقل. 2. ف: شک در عوض شدن معنای آن 3. ن: عدم عوض شدن معنی ت تفصیلی : وقتی ما شک می کنیم در مورد مثلا معنای کلمه ای که قبلا یقین به آن معنای خاص داشتیم حالا می گوییم در آن معنای خاص استعمال نشده است. مثلا «رأی» در « رأیتُ أنّ زیداً قاتلٌ » . نمی دانیم متکلم رأی را به معنای اولش یعنی دیدن به کار برده یا آن را به معنای دوم یعنی اعتقاد داشتن و یقین به کار برده است می گوییم آن را در معنای اول یعنی خود قاتل بودن زید را دیده است . (این مورد از قسم عام است) 13. اصلِ معلوم بودن ت اجمالی : 1.س: معلوم بودن 2.ف: شک در مجهول شدن 3.ن: مجهول نشدن ت تفصیلی : شک می کنیم که آیا فعلی مجهول است یا معلوم ، در حالی که یقین داریم قبلا معلوم بوده حال می گوییم معلوم است. مثلا در «یفعل» نمی دانیم معلوم استعمال شده یا مجهول می گوییم معلوم است یا مثلا در «محترم» یا در «مستدرک» ، شک داریم که اسم مفعول است اسم زمان یا اسم مکان مصدر میمی، می گوییم چون اسم مفعول از فعل مجهول گرفته می شود و ما یقین به مجهول شدن فعلش نداریم پس اسم مکان یا اسم زمان یا مصدر میمی است نه اسم مکان. (این مورد از قسم خاص است) 14. اصل عدم تصرّف : ت اجمالی : 1.س: یک صیغه داشتن 2.ف: شک در داشتن صیفه های دیگر 3.ن: نداشتن صیغه های دیگر ت تفصیلی : وقتی شک می کنیم که «نعم» صیغه های دیگری داشته در حالی که قبلا یقین به نداشتن تصرّف داشتیم، می گوییم هنوز صیغه های دیگر ندارد. (این مورد از قسم عام است) 15. اصل عدم اضافة: ت اجمالی : 1.س: اضافه نکردن 2.ف: شک در اضافه کردن 3.ن: اضافه نکردن ت تفصیلی : زمانی که ما شک داریم در کلمه ای که آیا متکلم آنرا اضافه کرده یا نه؟ در حالی که یقین داریم متکلم انها را کنار هم قرار داده ، حال ، شک در اضافه کردن قصد اضافه است که می گوییم قصد اضافه را نداشته است. مثلا در «مردتُ بالضاربِ العالم» شک داریم که آیا افراد متکلم گذشتن از زننده ای که عالم بوده یا گذاشتن از زننده ی یک فرد عالم بوده است می گوییم طبق استصحاب عدم اضافة یا عدم قصد اضافی معنای اوّل مراد بوده است. (این مورد از قسم عام است) تعارض دو استصحاب : تعارض یا مستقرّ است و یا غیر مستقر: مستقرّ : آن است که بین دو اصل قرار می گیرد و باعث تساقط آن ها می شود . غیر مستقرّ : آن است که بین دو اصل قرار می گیرد و یکی بر دیگری مقدم یا ترجیح دارد. و نیز تعارض غیر مستقرّ دو قسم است: یا سببی مسببی است و یا حالت اخیرة. سببی مسببی: مثل استصحاب اختصاص (اصل اختصاص حروف به خاطر عدم استعمال از عرب که فلان حرف را در کنار فعل قرر دادند.) و اشتراک ( اصل اشتراک حروف به خاطر عدم فرق گزاری از عرب است) چون فرق نگذاشتن به استعمال بر می گردد. حالت اخیرة : مثل أسماء إشارة : اعراب بناء ==» بناء و نیز تعارض مستقرّ مثل : 1. اصل لزوم است: چون عرب مفعول را نیاورده است . 2. اصل تعدّی است: چون فعل ؟ زمان داشته ، پس الان هم دارد. در نعم که در مستقر هیچ کدام از دو اصل رعایت نمی شود. اشکالات نحاة (نحوی): 1. در باب اشتغال، نحویین برای مشغول عنه فعلی را مقدّر می گیرند در حالی که اصل عدم تقدیر است. (جامع الدروس. ص 421) 2. در باب تنازع مثلا « ءاتونِی أُفرِغ علیه فطراً » (کهف: 96) (جامع الدورس / ص 423) برای مهمل ، ضمیری را مقدّر می گیرند، در حالی که اصل عدم تقدیر است. 3. اسم غیر منصرف را بعد از اضافة یا «أل» گرفتن، منصرف می دانند در حالی که اصل، عدم انصراف است . مثل سیرافی و مبرّد . (سیوطی ، چاپ سیزده/ یک جلدی/ ص 37/انتشارات اسماعیلیان) 4. در بحث جمع مؤنث سالم ، هشام ، نصب معتل اللام را به فتح می داند با استناد به (سمعت لغاتهم) در حالی که اصل عدم قیاس است. (سیوطی/ ص 36/ انتشارات اسماعلیان) 5. در جمع مؤنث سالم، أخفش آن را در حالت منصوبی، مبنی می داند در حالی که اصل أسماء ، اعراب است. 6.در بحث اختصاص ، در آیه (انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا) «اهل» را مختص می دانند و اختصاص متضمن ، حرف یا تقدیر ، (أخصُّ) است در حالی که می توانیم آنرا منادی بگیریم. (بدائة النحو/ ص 245/ چاپ اول) 7. در جامع الدروس آمده که «أیها و أیتها» به عنوان علامت اختصاص و مختص بکار می رود یعنی از منادی خارج می شود ومعنای بیشتری به نام اختصاص می دهد چنانکه فرموده (ویکونان فی محل النصبٍ ب «أخصّ» محذوفاً و جوباً) در حالی که أصل ، عدم آنها از نداء و عدم قصد اضافی است. چنانکه می فرماید « و قد یکون الاختصاص بلفظ ایها و ایتها فیستعملان کما یستعملان فی النداء » در حالت که حالت سابقه انها نداء بوده و عدم اختصاص، شک می کنیم از نداء خارج شدند یا نه در حالی که هنوز مبنی بر ضمّ هستند استصحاب می کنیم عدم خروج را و می گوییم منادی هستند نه اختصاص. (ص420) احسان پیر هادی/ محرم الحرام 1434/ آذر ماه 1390 قم مقدسه / مدرسه علمیه حضرت خاتم الأنبیاءصلی الله علیه و آله / پایه دوم *** الحمد لله رب العالمین ***
|