|
10 آذر 1390 ساعت 21:54 |
|
اکبر از اون ماست خون ها بود . انصافا شده بود کتاب و عبا و تسبیح ! مونده بود تو دلم که یه بار حالشو بگیرم . سرکلاس هم گفته بود که ما – به قول خودش اشقیاء- وبال حوزه ایم . از کتابخونه ردش رو زدم تا به وضو خونه رسید . انگار رفت تو . دم در وضوخونه ، محمد صدام زد : با کفش خودت نرو تو ! دقیقه ای از عملیات عقب موندم . رفتم داخل . آخ جون تو دستشویی بود . اول در رو از بیرون قفل کردم و بعد از بالا آب ریختم داخل . جمع شدن بچه ها حال قضیه رو بیشتر کرده بود . میونه اونها اصغر گفت : خاک ! یکی از اساتید داخل دستشویی هست ! تردید خندمو شکوند . یه لحظه دیدم آره ، اکبر بیرون وضوخونه داره قدم می زنه . داشتم می مُردم . با دست لرزون قفل رو باز کردم . لحظه ای بعد درِ دستشویی باز شد و یه سال اولی با اخمی کمی مایل به گریه اومد بیرون . نگاه سنگینی بهم انداخت و گفت : بی ادب !
|