|
ملا هادي سبزواري :
گروهي از طلبه هاي كرماني به مدرسه ايشان وارد شدند ومورد پذيرايي طلاب قرار گرفتند وقتي در مجلس درس ايشان حاضر شدند بهت وشگفتكي آنان را فرا گرفت وچون علت آن را پرسيدند ، گفتند كه 18سال پيش دركرمان شخصي به مدرسه ما آمد وگفت ازحج برمي گردم ودر راه مانده ام، بيمار نيز هستند .اجازه خواست تادر مدرسه ي ما بماند تا بهبود يابد . گفتيم واقف شرط كرده كه متوقف اين مكان اهل سواد باشد . گفت : من علمي ندارم . در آخر خادم مدرسه با اين شرط كه در خدمت به طلاب كمك كند ،اورا جاي داد . دو سال ونيم خدمت ما را مرد وما در آن مدت جزواتي خطي از تقريرات ملا هادي مشهور را مي خوانديم و چون بعضي نظرات اورا نمي پسنديديم ، هر روز فحش هاي فراواني به ملا هادي وزن و بچه اش مي داديم . حال مي بينيم كه آنكه به درسش آمده ايم ، همان كه خادم مدرسه خودمان است كه دو سال و نيم خدمت مارا كرد و فحش شنيد دم نزيد كه منظور من در فلان درس اين گونه كه شما فهميده ايد نبوده است.
ابوالحسن شعراني :
آيت الله حسن زاده آملی نقل می کرد: روزی در ايام تحصيل،برف شديدی آمده بود و برای من ترديدی در رفتن به کلاس درس حاصل شد. سر انجام تصميم به رفتن گرفتم و زمانی که بر خدمت استاد رسيدم، مطلب را به عرض ايشان رساندم،ايشان فرمودند: «وقتی به اينجا می آمديد آيا گدايان در خيابان مشغول گدايی بودند؟» گفتم: «آری» گفتند: «آقا! درس تعطيل بردار نيست. همانگونه که گداهای معمولی علی رغم برف و باران دست از گدايی بر نميدارند، گدا و طلبه ی علم نيز نبايد به خاطر برف و باران از حضور در جلسه ی درس خودداری کند.»
«طالب علم اوقاتی را که در راه علم صرف نمی کند به عبادات مستحبّی و نوافل اختصاص می دهد و واجب است که قرائت قرآن کريم را در طول شبانه روز ترک نگويد.»
حسن صافی اصفهانی:
تنها چيزی که او را رنج می داد نارضايتی پدر و مادرش از طلبگی اش بود. شبهای بسياری تا صبح به دعا ، ختم ونماز مي گذراند و از خداوند رضايت والدين را مي طلبيد. شبي در هنگام مناجات وتوسل در عالم رؤيا ديد كه آسمان پر از ملائكه است وشنيد كه منادي بلند تكرار مي كرد: « زيارت عاشوراء» و فرشتگان نيز يكصدا با هم زيارت عاشوراء مي خوانند. از خواب برخاست و قصد كرد براي جلب رضايت پدرش چهل روز زيارت عاشوراء بخواند.
خود ايشان نقل مي كند: هر روز منتظر نتيجه بودم . روز سي و نهم كسي را سراغ پدرم فرستادم اما نه تنها اوضاع فرقي نكرده بود، بلكه پدرم مي گفت: اگر از طلبگي دست بر نداري تو را عاق مي كنم ! شب چهلم خواب ديدم همان منادي كه شب اول مي گفت : زيارت عاشوراء، با همان آهنگ اين آيه را برايم تلاوت مي كرد:
«يرفع الله الذين آمنوا منكم و الذين اوتوا العلم درجات»
بعد باران باريد و همان منادي شروع به تلاوت سوره مباركه نصر كرد. از خواب بيدار شدم وديدم باران مي بارد! بعد از نماز صبح آخرين زيارت عاشوراء را خواندم .
هنوز لحظاتي نگذشته بود كه ناگهان صداي پدرم را از پشت در حجره شنيدم كه داشت سوره نصر مي خواند و به طرف حجره مي آمد ! بر درگاه حجره ايستاد و با مهرباني به من نگريست . بعد مرا در آغوش گرفت، گريه مي كرد و
مي گفت : حسنم مرا ببخش.
|