|
نــبـــوت
راههای اثبات نبوت (1)
مسائل مهم در باب نبوت:
نیاز به رسالت : الف: مساله آخرت و تبیین کردن موجبات سعادت و شقاوت ب: زندگی فردی و اجتماعی «لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَ أَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَ الْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ»
انسان و حیوان زندگی اجتماعی دارند منتها حیوان افعالش طبق غریزهاش است لذا ترفیعی ندارد و مصلحت اجتماعشان را نیز رعایت میکند. ولی انسان مختار است و با فکر خود کار میکند و لذا مصلحت اجتماع را رعایت نمیکند و فقط به فکر خودش است. بنابراین نیاز به فردی دارد که مصالح اجتماع را در قالب ایمان به او یاد دهد.
وحی : نظریه عوامانه: خدا از آسمان هفتم با پیامبر روی زمین به واسطه موجودی که مانند انسان است از نظر اینکه عقل و شعور دارد و مانند پرنده است از جهت اینکه بال دارد، صحبت میکند.
نظریه روشنفکران: مانند سید احمد خان هندی: پیامبر نابغه زمان خودش است که برای اصلاح جامعه به واسطه الهام از طرف عمق روح خودش (روح القدس) و کمک از قوای طبیعت (ملائکه) مجموعه دستوراتی داده (دین) که واقعا قوانین صالح و صحیحی بود.
نظریه سوم: در هر انسانی یک شعوری غیر از عقل و حس وجود دارد که در بعضی آنقدر قوی میشد که موجب ارتباط با عالم ماوراء میشود. یعنی تنها فعالیت خودش نیست و او فقط نبوغ ارتباط دارد و مختص به انبیاء و رسولان نیست و محدثینی مانند حضرت مریم بودند که با آنها سخن گفته میشد. رویای صادقه هم برای خیلیها اتفاق میافتد که البته در روایت است که رویای صادقه یک هفتادم نبوت است.
ویلیام جیمز: «من با آزمایشهای خودم به این نتیجه رسیدم که علیرغم اینکه مَنِ مَن با من شما با من دیگری فرق میکند ولی در اعماق وجودمان از یک جا سرچشمه میگیرد، لذا است که ممکن است من از ضمیر شما مطلع شوم یا یک نفر از ضمیر همه آگاه شود.»
حس انسان طبقه طبقه است و هر چیزی را در هر درجهای به حد خود ادراک میکند مثلا یک امر عادی در طبیعت یک وجود دارد، حس انسان که میرسد یک وجود دیگر دارد بعد در عالم خیال و بعد عالم عقل و بعد در ماوراء عقل در هر کدام به یک شکلی در میآید. اشیاء که انسان درک میکند این گونه بالا میرود. گاه موجودی از آن طرف تنزل میکند و میآید پایین به حالت فرشته مجسم میشود. نزولی همراه با سیر منتها در مراتب باطن نه در خارج.
انتخاب رسل بنابر صلاحیت و لیاقت شخص بوده « اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ » انعام 124 ؛ همچنین انتخاب مکان ارسال رسل نیز به همین آیه برمیگردد ولی مسلماً سرزمینها در پرورش استعدادها متفاوت هستند مثلاً معروف است شرقیها به امور نامحسوس و غربیها به امور محسوس میپردازند. البته اینکه جایی بوده که خالی از نبوت بوده یا همه جا قطعا پیامبر داشتند را نمیتوان با تاریخ ثابت کرد ولی قرآن میفرماید: « وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاَّ خَلا فيها نَذيرٌ » فاطر 24
پیامبران جانشینان عقول مردم نیستند بلکه برای آزادسازی عقول آمدند. پیامبران آمدند و انسانی را که به مخلوق خود سجده میکرد را به حدی بالا بردند که « وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَني آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ» اسراء 70
حضرت امیر میفرمایند: «فَبَعَثَ فِيهِمْ رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَيْهِمْ أَنْبِيَاءَهُ لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِيَّ نِعْمَتِهِ وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُول»خطبه 1
خلقت در یک نظام لا یتخلفی حرکت میکند و اگر چیزی در خلقت مورد نیاز نباشد به خودی خود حذف میشود. یعنی اگر در خلقت نیازی باشد و استعداد و امکانپذیریاش باشد فیض خداوند مطلق است و آنرا افاضه میکند
در عالم مرتبه هر شیء مقوّم آن است یعنی فرض اینکه از آن مرحله و مرتبه خود خارج شود محال است مانند اینکه بگوییم چرا چهار، پنج نشد. اگر چهار از مرتبه خود خارج شود اصلا چهار نیست نه اینکه تبدیل به پنج شده لذا است که اشتباه است که بگوییم چرا ابوجهل، پیامبر نشده یا بالعکس.
نمیتوان گفت که نبوت که زاییده توحید و معاد است بنابر این نباید در اصول دین باشد و نمیتوان گفت نماز هم از ضروریات است و چرا در اصول دین نیست. چرا که ملاک در اصول دین اموری است که باید به آنها ایمان آورد و در قرآن امر به ایمان به خدا و پیامبر و معاد و کتب و رسل کرده که دو مورد آخر از توابع پیامبر است. در نهایت تقسیم اصول دین به دو یا سه ضرر خاصی ندارد و فرقی نمیکند.
راههای اثبات نبوت (2)
سبک کلامیدر اثبات نبوت: نظام علت و معلولی را قبول ندارند و تقیّد به آن را نوعی محدودیت برای خدا میدانند. و معتقدند که خداوند بر مقتضای حکمتش این کارها را میکند و بر او واجب است که بکند.
اشتباه است چون اینکه بگوییم این کار را میکند برای اینکه حکمتش خراب نشود با واجب الوجود بودنش منافات دارد.
سبک فلسفی: هر چیزی در جهان نیاز باشد و ممکن باشد که به وجود بیاید، به وجود میآید.
راجع به امکان نبوت و ارتباط با عالم ماوراء توضیح داده شد ولی نیاز ما به نبوت: انسانِ مدنی بالطبع است چه در استعدادهای جسمیچه در استعدادهای روحی. و طبیعت انسان این است که صلاح خود را بر جامعه مقدم میداند و ایمان آن نیرویی است که مصلحت جامعه را نزد فرد بر مصلحت خودش مقدم میسازد. البته ایمان به قوانین بر مبنای اخلاق و عدالت نه منفعت شخصی که اگر صاحب قدرت شد، قوانین را رعایت نکند.
اگر توانستیم ثابت کنیم این ایمان جز از راه نبوت ثابت نیست، احتیاج به نبوت در تمام عصرها ثابت میشود.
راه دیگر در اثبات نبوت: میتوان به جای استفاده از برهان لمی(علت به معلول)، از برهان إنی (معلول به علت) استفاده کرد: سالهاست که روی حیوانات و حشرات تحقیق کردند و به غریزی بودن اعمال آنها پی بردند. یعنی یک حشره زمان تولد بدون آزمایش و تجربه مستقیماً سمت آن کاری میرود که باید بکند. اکتسابی بودن علوم در حیوانات هم که واضح البطلان است. لذا میتوان نتیجه گرفت که این امور هیچ منشائی ندارد جز الهام. همینطور است مسأله نبوت. آثاری میبینیم که با تعلیم و تعلم و اکتساب از معلم و یا محیط سازگار نیست، که باید قائل شویم که پیشگوییها، إخبار از غیب، تعلیماتی که کاملا مطابق مصالح و شئون بشریت که قابل مقایسه با تعلیمات علما و فلاسفه ادوار قبلی نیست، همگی از جمله مسائلی است که منبعی جز الهام نمیتواند داشته باشد.
نظرات مهندس بازرگان در کتاب «درس دینداری» و «راه طی شده» و نقد آنها:
1. «پیغمبران همیشه برخلاف جریان حاکم بر اجتماع خود قیام کردهاند.»
تمام قیامها و پدید آورندگان انقلاب جدید، برخلاف جریان حاکم بوده است.
2. «پیامبران در راه هدف خود مجاهد و فداکاری کردند.»
این هم درست است ولی از مختصات پیامبران نیست.
3. «همیشه تنها بودهاند و طبقه و سیاستی از آنها حمایت نمیکرده.»
این هم باز متشابهاتی در دنیا دارد.
4. «منفعت طلب نبودند.»
ما هم قبول داریم ولی وقتی میخواهند نبوت را برای فردی ثابت کنند در ابتدا اینها را قبول نمیکنند و میگویند: «اینکه مردم به آنها اعتماد دارند یک منفعت برای آنهاست و هرکسی در این دنیا دنبال منفعت خودش است. درست است که دنبال مال افزونی نبودند ولی اینکه من جانب الله باشد را قبول ندارند .»
5. «موقعیت عظیم و بی نظیری داشتند.»
این هم درست است.
6. «تعلیماتشان با تعلیمات سایر فلاسفه و دانشمندان متفاوت بوده»
این درست است. سبک فلاسفه استدلالی است برخلاف انبیا که خودشان هم قرآن را استثناء کردند چرا که قرآن با استدلالهای عقلی و فلسفی توأم است.
7. «ملکی که از آنها تبعیت کردند به پیشرفت و تمدن نائل شدند.»
قبول داریم ولی منکران نبوت قبول ندارند و آنرا مظاهر ارتجاع میدانند یعنی اگر از یک جنبه مفید باشد از جنبه دیگر مؤثر نیست.
«پس نتیجه اینکه آنها سودجو نبودند و خودشان به خودشان ایمان داشتند.»
آنان که انبیاء را سودجو میدانند ایمان خودشان را به خودشان نیز منکر میشوند. ضمناً یکسری از منکران نبوت قائل به وحی درونی هستند ولی میگویند آنها اشتباها فکر میکنند از بیرون به آنان وحی شده و به خود ایمان دارند.
8. «نتیجه اینکه چون تعلیماتشان از خودشان سرچشمه میگرفته و ثانیاً چون ناشی از یک منشاء فکری و منتهی به یک مقصد یعنی خدا بوده است و ثالثاً چون ماموریت آنها با صداقت و رشد و نبوغ توأم بوده ناچاریم بگوییم چنین مکتبی که به اصل واحد یعنی خدا تکیه کرده اند یا من درآوردی است که زود پوچ میشد یا یک منبع و منشاء حقیقی و در عین حال فوق بشری داشته که نامش خدا است. »
9. «روش انبیاء، روش درونی است و از درون خودشان الهام میگرفتند مانند هنرمندان و شعراء و موسیقیدانها و ... »
درست است هرچند که در هر نابغهای عوامل بیرونی نیز تاثیر بالایی دارد
10. «آنها هرگز از دایره نفسانیت بیرون نرفتهاند برخلاف پیامبران که دری به سوی عقل و تربیت اجتماع باز کردند. پس الهامات آنها شیطانی است و الهامات اینها از ناحیه خالق»
من نفهمیدم. چرا اینها شیطانی هستند. درس است که قرآن اکاذیب و احیانا خبرهای غیبی کاهنان را تنزیل شیطان میداند ولی ربطی به مطلب اینها ندارد « هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلى مَنْ تَنَزَّلُ الشَّياطين» شعراء 221 و چه دلیلی است که الهام پیامبران را درونی بدانیم.؟؟؟
سوال: دلیل متکلمین و فلاسفه برای منکران نبوت قانع کننده نیست. چون معتقد به وجود عقلی راهنما هستند. بهترین روش، روش قرآن است که میگوید: انسان مرکب است از عقل و عواطف و عواطفش است که نیاز به تعدیل دارد.
جواب: اولاً: عقل بشر هم ناقص است و یک مکمل و متممینیاز دارد. گفته شد عقل بشر احتیاج دارد به ایمان نه اینکه در دانستن محتاج باشد. چون بدون آن همه دنبال مصالح خود هستند.
ثانیاً: مسأله نیاز هم در قرآن آمده است: « لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَ أَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَ الْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ » حدید25 معلوم است که بشر نیاز به عدالت دارد که پیامبران ارسال شدند. پس وراء منطقهای که عقل هدایت میکند، منطقهای است که پیامبران به آن هدایت میکنند. بر فرض هم که در امور دنیا عقل کامل باشد ، ولکن نمیتواند راجع به آخرت تصمیمگیری کند. شاید به مبدأ پی ببرد ولی راجع به معاد نمیتواند صحبت کند.
سوال: ما باید به جای بحث از اینکه مثلاً اگر پیامبران نبودند چه میشد از این بحث کنیم که اینها که آمدند چه کردند و چه آثاری داشت، به تدریج نیازش هم مطرح شود.
جواب: راهی که از فایده به نیاز برسیم غلط است چرا که هرچقدر هم که مفید باشد ممکن است به جای چیز دیگری باشد که چندین برابر مفید بوده است.
راههای اثبات نبوت (3)
بیان حکمای اسلام یعنی اثبات نبوت عامه: میتوان خود خدا را از راه خودش اثبات کرد « يَا مَنْ دَلَّ عَلَى ذَاتِهِ بِذَاتِه» دعای عرفه همچنین میتوان نظام کلی وجود و کلیات وجود را از شناخت خدا کشف کرد. که اولین قائلین به این نظر هم فارابی یا بوعلی بودند .
«وَ مَا قَدَرُواْ اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قَالُواْ مَا أَنزَلَ اللَّهُ عَلىَ بَشرٍَ مِّن شىَْءٍ .... وَ عُلِّمْتُم مَّا لَمْ تَعْلَمُواْ أَنتُمْ وَ لَا ءَابَاؤُكُم» انعام 91 دو استدلال در آیه: الف: اگر کسی خدا را بشناسد نمیگوید خدا، خداست ولی بر بشر وحی نکرده است. ب: منکر وحی، نه خدا را شناخته است و نه این اثر موجود (کتابهای آسمانی) را تشخیص داده است.
« قُل لَّوْ كاَنَ فىِ الْأَرْضِ مَلَئكَةٌ يَمْشُونَ مُطْمَئنِّينَ لَنزََّلْنَا عَلَيْهِم مِّنَ السَّمَاءِ مَلَكًا رَّسُولًا» اسراء 95 در جواب اعتراض به بشر بودن پیامبر میفرماید: اگر فرشتگان روی زمین بودند ما از جنس فرشته برایشان میفرستادیم.
قرآن، استدلال بر خدا را از طریق مخلوقیت مخلوقان و نظم و هدایت عالم میکند. نکته جالب، جدا کردن نظم و هدایت است که اولین کسی که به آن پی برد، فخر الدین رازی است. علت فاعلی به منزله سائق است که میراند و علت غائی کأنَّ ؟؟؟ است که جلو میرود و به دنبال میکشد. پس موجودات علاوه بر نظمیکه دارند نیاز بههادی دارند.
«قَالَ رَبُّنَا الَّذِى أَعْطَى كلَُّ شىَْءٍ خَلْقَهُ ثمَُّ هَدَى» طه 50 یعنی هر موجودی و به هر نوع هدایتی نیاز دارد خدا به او میدهد، حال باید درجه حاجت انسان مشخص شود.
«الَّذِى خَلَقَ فَسَوَّى؛ وَ الَّذِى قَدَّرَ فَهَدَى» أعلی 2،3 خلقت و تسویه و تعدیل و تکمیل جدای از هدایت است.
«وَ لِكلٍُّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيهَا؛ هر طايفهاى قبلهاى دارد كه خداوند آن را تعيين كرده است» بقره 148 (همان اصل غائیت است.) برخلاف نظر داروین و بسیاری برای تکامل مطلق جمع شدن شرایط مادی کافی نیست، بلکه آن شرایط نیاز به رهبری و هدایت دارند. پس اگر نیاز و امکان ثابت شود فاعلیت فاعل آماده است.
وحی (1)
بهترین راه برای بحث از آن مراجعه به قرآن است چون در میان مردم استعمال ندارد: ؟؟؟؟
موارد استعمال: نظر اقبال لاهوری (اقبال لاهوری سخت به مسائل عرفانی معتقد بود و به آن خودآگاهی باطنی میگفت) میگفت: پیغمبری را میتوان همچون نوعی از خودآگاهی باطنی تعریف کرد که در آن تجربه اتحادی (اتحاد با خدا) باشد که از حدود خود لبریز شده است و مرکز محدود زندگی در عمق نامحدود فرو میرود تنها به این قصد که بار دیگر با نیروی تازه آشکار شود و خط سیرهای تازه زندگی را آشکار سازد.
ویلیام جیمز از نظر روانشناسی این را قبول دارد و ارتباط روحها را با هم ممکن میداند.
«این اتصال با ریشه وجود (وحی) مختص به انسان نبوده و قرآن آن را از خاصیّت زندگی دانسته و انسان در مراحل مختلف متفاوت است. روشنی تازه ای که انسان از اعماق درون زندگی، دریافت میکند نماینده حالات مختلف اوست.»
وحی انبیاء: مشخص است که این وحی معلمیغیر بشری و طبیعی داشته «عَلَّمَهُ شَديدُ الْقُوى» نجم 5 بنابراین انبیاء تنها توانستهاند با عالم بالا ارتباط برقرار کنند و سایر کارهایشان من باب واسطه بودنشان است.
نکته دوم این است که انبیاء در عین اینکه میگیرند متوجه هستند که از بیرون میگیرند.
نکته سوم اینکه ارتباط گاه با واسطهی فرشتگان و ... و گاه بدون واسطه بوده. « وَ مَا كاَنَ لِبَشَرٍ أَن يُكلَِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْيًا أَوْ مِن وَرَاى حِجَابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولًا فَيُوحِىَ بِإِذْنِهِ مَا يَشَاءُ إِنَّهُ عَلىٌِّ حَكِيم »شوری 51
وحی (2)
مشخصات وحی انبیاء: الف: درونی بودن: که با وحی بر نباتات و جمادات مشترک است.
ب: معلم داشتن: میدانند که در این وحی از قوهای تعلیم میگیرند « أَ لَمْ يجَِدْكَ يَتِيمًا فََاوَى؛ وَ وَجَدَكَ ضَالاًّ فَهَدَى؛ وَ وَجَدَكَ عَائلًا فَأَغْنى» ضحی 8– 6
ج: استشعار: همین طور که دارد میگیرد میداند از جای دیگری میگیرد. پیامبر میترسید که فراموش کند. همان زمانی که وحی نازل میشد آنرا تکرار میکرد، آیه نازل شد: «وَ لَا تَعْجَلْ بِالْقُرْءَانِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضىَ إِلَيْكَ وَحْيُهُ» طه 114
د: ادراک واسطه وحی: روح الامین یا روح القدس که نامهای دیگر جبرئیل است را درک میکردند.
فرضیه حکمای اسلام: {میگوییم فرضیه، چون هیچکس ادعا نکرده که من صد در صد پی به حقیقت وحی بردم.} روح انسان دو وجهه دارد یکی حواس است و وسیله ارتباط انسان با طبیعت و یکی هم سنخیت با عالم ماوراء الطبیعه دو دهان داریم گویا همچو نی یک دهان پنهانست در لبهای وی مولوی صدای آواز از یک طرف نی بیرون میآید در حالی که دهان اصلی در لبهای نیزن پنهان است.
گفته شد که قرآن و وحی از جهانی ماوراء این جهان تنزّل به این جهان پیدا کرده است. راجع به امکان وحی همانطور که هدایت و غریزه زنبور عسل از جنبه علمیو ساختمان مادی اشیاء قابل توجیه نیست دلیلی ندارم درجه قویترش یعنی برای انبیاء را رد کنیم.
معجزه چیست؟
مادیون مانند دکتر ارانی معجزه را به معنای صدفه و امری بدون علت تصور کردهاند.
نمیتوان ابتکارات و خلاقیّتهای بینظیر را در رشتههای مختلف علمیماند تحدی در معجزه بدانیم چرا که تحدی در معجزه دال بر دخالت یک قدرت ماوراء بشر در آن برخلاف ابتکارات که همه از نوع بشری است منتها در درجات بالاتر.
نظرات در باب معجزه:
الف: تأویل: از طرف بعضی علمای اسلام مانند سیداحمدخان هندی مطرح شده که با تأویل تمام معجزات آنها را امری عادی جلوه دادهاند؛ با دو دلیل قرآنی:
1. پیامبران در جواب درخواست معجزه از مردم گفتند: « قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكمُْ » کهف 110
2. نظام خلقت از سنن الهی است و سنن الهی تغییر ناپذیر است: «لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْديلاً» احزاب 62
ب: اشاعره: تمام موجودات عالم آیتی بر وجود خدا هستند و این خوارق عادات (معجزات) برای ما خلاف قانون است، ولی خداوند اگر ارادهاش عوض شود، قانون عوض شده است. قانون بر دو نوع است: قوانینی عقلی که ضرورت آن ثابت است و قوانین طبیعی که صرفاً طبق حواس و اتفاقاتی که افتاده این قانون وضع شده و قراردادی است چرا که اگر قراردادی نباشد محدود کردن خداست و فقط مصلحتی است و ضروتی ندارد.
بنابر این معجزات برخلاف قوانین طبیعی است نه عقلی. حتی بعضی مانند دکارت همان قوانین عقلی را هم مانند نقلی دانسته یعنی اگر خدا بخواهد مثلا 3 زاویه مساوی قائمه نخواهد بود.
دکتر شریعتی در مقاله وحی و نبوت در بحث معجزه در کتاب محمد خاتم پیامبران به سختی از این نظر دفاع کردند.
ج: قوانینی که در طبیعت رخ میدهد یک سلسله قوانینی است که قطعی و ضروری است و معجزه نیز دارای رازی است و این دو باهم تفاوت ندارند.
بررسی نظریه اول: «وَ قَالُواْ لَن نُّؤْمِنَ لَكَ حَتىَ تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ يَنبُوعًا؛ أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِّن نخَِّيلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهَرَ خِلَالَهَا تَفْجِيرًا؛ أَوْ تُسْقِطَ السَّمَاءَ كَمَا زَعَمْتَ عَلَيْنَا كِسَفًا أَوْ تَأْتىَِ بِاللَّهِ وَ الْمَلَئكَةِ قَبِيلاً؛ أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِّن زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقىَ فىِ السَّمَاءِ وَ لَن نُّؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتىَ تُنزَِّلَ عَلَيْنَا كِتَابًا نَّقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحَانَ رَبىِّ هَلْ كُنتُ إِلَّا بَشَرًا رَّسُولا» أسراء 93 – 90
تفسیر: اولاً اصل معجزه برای افرادی است که میخواهند حقیقت را بفهمند و در صدق نبوت تردید دارند. ثانیاً آنچه در این آیه آمده حساب معجزه نیست. بخشی محال است «خداوند و فرشتگان را در برابر ما بياورى»، بخشی احمقانه است: « نامهاى از آسمان بر ما فرود آور» اگر کسی توانست آسمان برود خوب براحتی نامه جعل میکند؛ بخشی معامله است: « لَن نُّؤْمِنَ لَكَ حَتىَ ...» میگویند: «لکَ» نه «بکَ» به تو ایمان نمیآوریم، برای تو ایمان میآوریم، خیال کردند پیامبر آمده که بساطی راه بیاندازد و نیاز به افراد دارد بنابر این میفرماید : « سُبْحَانَ رَبىِّ ...»
بررسی نظریه دوم: موید نظریهشان، نظر فلاسفه بر محال بودن معجزه است که : «بعد از ثبوت قانون علیت و وجود سنخیت بین علت و معلول وجود مجرای غیر طبیعی برای معجزه محال است.»
در جواب باید گفت که فرق است میان علتی که ما میشناسیم و علتی که ما نمیشناسیم، معجزه هم دارای علت است منتها، علتش را ما نمیفهمیم. « قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكلُِّ شىَْءٍ قَدْرًا» طلاق 3 یعنی تقوم هر چیزی به علت خودش است و معجزه حکومت یک قانون بر قانون دیگر است نه نقض آن قانون. مانند اینکه فردی به جای اینکه قانون مالیات را نقض کند، مثلا یک بخش از مجموعهاش را خیریه کند تا کاملا از مالیات معاف شود. معجزه هم حکومت یک حالت روحانی است بر قوانین جهان .
مصلحت هم زمانی است که هدفها از طریق وسیلههای خودشان طی شود و محدود کردن خدا هم لازم نمیشود چون عدم نقض آن از طرف خدا به خاطر کمالش است نه عدم توانایی.
معجزه (3)
سه نظریه: الف: معجزه فعل مستقیم خداوند است و پیغمبر فقط آلتی ظاهری است. دلیل آن هم «لا تخف» در جریان حضرت موسی است.
ب: معجزه فعل پیغمبر به اذن خداوندست: 1. کارهای کوچک مانند دمیدن روح کار پیامبر و کارهای بزرگ مانند باز شدن دریا کار خداست.
2. همه به دست پیامبر است ولی به اذن خدا.
دلیل گروه دوم «أَنىِّ أَخْلُقُ لَكُم مِّنَ الطِّينِ كَهَيَْةِ الطَّيرِْ فَأَنفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيرَْا بِإِذْنِ اللَّهِ » آلعمران 49 بعضی در جواب میگویند که آیه میگوید ساختن گِل و دمیدن کار من و مرغ شدن کار خداست. که جواب میدهیم: اذن خدا نشان میدهد که کار خدا نبوده است و فیکون طیرا به همه جمله قبل برمیگردد
نظر علامه طباطبایی:
از اولین چیزهایی که بشر آنرا درک کرده «من» بوده است. طی اتفاقات خاصی، هیجانات بشر در حالت غیر عادی متوجه درون میشد. بعضیها روی به جن وهاتف و ریاضت و ... آوردند تا بتوانند برخلاف سایرین مستمراً آن حالت ارتباط با درون را حفظ کنند. و البته به حالات معنویی هم دست یافتند و این به خاطر انقطاع از بیرون و توجه به درون و پیدایش حالت تلقین حصول هدف و یقین به آن است. «ذُكِرَ عِنْدَ النبی أَنَّ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ كَانَ يَمْشِي عَلَى الْمَاءِ فَقَالَ لَوْ زَادَ يَقِينُهُ لَمَشَى فِي الْهَوَاء» بحار الانوار ولی توجیه میشود که تمام این حالات از درون سرچشمه میگیرد برخلاف حالات نبی.
ج: به هر پیغمبری یک معجزه داده شد این استعداد در او بوده نه اینکه هر کاری بخواهد میتواند بکند که دلیل بر آن هم ترسیدن موسی از اژدها شدن عصا و یا عدم توانایی دریافت وحی در تمام حالات توسط پیامبر است.
جواب این مورد هم همان نظریه دوم است و در « بِإِذْنِ اللَّهِ » به مالکیت طولی اشاره شده یعنی اشکال ندارد یک لحظه داشته باشد و لحظهی دیگر نداشته باشد. مانند غیبگوییهای پیامبر:
یکی پرسید از آن گمگشته فرزند که ای روشنروان پیر خرد ز مصرش بوی پیراهن شنیدی چرا در چاه کنعانش ندیدی بگفتا حال ما برق جهان است دمیپیدا دمیدیگر نهان است گهی بر طارم أعلی نشینم گهی تا پشت پای خود نبینم
معجزه (4)
آیا معجزه هم مانند وحی، درجه ضعیفش در بندگان وجود دارد؟
بعضی مانند محمد بن زکریای رازی گاهاً معالجات رواین میکردند و یا اولین بار که«مگنتیزم» کشف شد خیال میکردند که در مغناطیس اثر خاصی برای درمان وجود دارد که اشتباه بود. بعد به این فکر افتادند که مغناطیس حیوانی خاص در بدن دیگری است که سبب درمان دیگری میشود که این هم مردود شد در حالی که نظریهای درست بود. افکار متوجه خاصیت تلقین شد و درمان روحی زنده شد تا اینکه مسأله بعدی کشف شد:
خواب مصنوعی و کشف شعور باطنی: میتوان فردی را با اراده خودش خواب کرد و حواس ظاهری از کار افتاده و حواس باطنی در خدمت فرد دیگر است لذا اگر فرد را تکه تکه کنیم، تکان نمیخورد یا اینکه فرد بیدار است و فقط یک عضوش تحت اختیار دیگری است.
احضار ارواح: بعضی معتقدند روح واقعاً حاضر میشود. بعضی میگویند: شخص انرژی که در جلسه هست را استخدام کرده و روح خود آن شخص است که حاضر میشود. عده سوم گویند: اصلاً روح احضار نشده و همه دیدنها تخیل است.
تمام این موارد نشانگر وجود قوا و نیروهای مرموزی در انسان است لذا وجود معجزه البته در مراتب قویتر غیر قابل انکار است. فرق اصلی معجزه با سایر کارها این است که در آن کارها فرد ایمان به قدرت خود پیدا کرده در نتیجه شیطانی میشود ولی در معجزه خود را پرتویی از قدرت خدا میدانند مانند پیامبران.
معجزه (5)
روح:
الف: چیزی غیر از بدن وجود ندارد و حالات روانی و روحی خاصیت و اثر ماده است.
ب: روح قوهای جدای از بدن است که با هم اتحاد دارند و خیال و اراده و تعقّل هر کدام یک قوه جدا هستند لذا است که گاهی روی بدن تأثیر میگذارد البته «النفس و البدن یتعاکسان ایجابا و اعدادا » بوعلی سینا: «گاهاً نفس یک انسان مریض بدن را در طول یک ماه طوری تحت تتاثیر قرار میدهد و کم غذا میخورد که اگر سالم بود، نمیتوانست زنده بماند. حضرت موسی هم 40 روز در کوه طور غذا نخورد.»
جهان ملکوت:
اگر همین دنیای مادی و روحی که برای خودمان وجود دارد برای این عالم هم وجود داشته باشد، ممکن است یک فرد از طریق همان دنیای روحی خودش با دنیای روحی این عالم ارتباط برقرار کند و علاوه بر تاثیرگذاری بر خودش بر این عالم یا قسمتی از آن تأثیر بگذارد. روی بدن دیگران اثر بگذارد. روی دریا اثر بگذارد. که قرآن هم از آن تعبیر به علم کرده است: «عَلَّمَهُ شَديدُ الْقُوى» نجم 5 مانند سلیمان که حیوانات و مرغان در تسخیر او هستند ولی وسعت حکومتش محدود به فلسطین است و حتی از یمن خبر ندارد و یکی از پلیدان دربارش تختی را از مسافتی بسیار دور حاضر میکند: «يا أَيُّهَا الْمَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتيني بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُوني مُسْلِمينَ؛ قالَ عِفْريتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ »نمل 39-38
هدف در عبادات باید خود خدا باشد نه رسیدن به کرامات و تقوا لازمه وحی است.
نکته: گاهاً میشود که نقصی در فرد به وجود آمده و در بیداری حواسّ ظاهری از کار افتاده و حواس باطنی کار میکند لذا ممکن است که فرد عادی بدون هیچ تمرینی خرق عادت بکند.
اعجاز قرآن (1)
مزیت قرآن بر سایر معجزات:
ماهیت ادعای قرآن: قرآن با تحدی برای خودش ادعای معجزه کرده و اعجازش در تمام بخشها و سورهها جاری است نه فقط در کلیت آن.
فصاحت و بلاغت: مورد اعتراف علمای این فن است. هدف در قرآن هدایت مردم است و دارای زیباییهای معنوی بسیاری است و برخلاف شعر و نثرهای ادبی که «أحسنها أکذبها» است، عاری از هر گونه کذب و مبالغه است و از تشبیهات کم استفاده کرده. سبک و روش خاص و واحد قرآن حتی بالاتر از نهج البلاغه و کلام رسول الله است.
اعجاز قرآن (2)
منکران قرآن که از انکار عظمت و ارزش قرآن عاجز ماندند آنرا جادو میدانند.
حضرت رسول: «ظَاهِرُهُ أَنِيقٌ وَ بَاطِنُهُ عَمِيقٌ»؛ حضرت امیر: «لَا تَفْنَى عَجَائِبُهُ وَ لَا تَنْقَضِي غَرَائِبُهُ »
معارضین: ابن ابی العوجاء و بشار بن برد که جزء فصحاء و بلغا بودند رسماً ضد اسلام و قرآن بودند بعضی ابن مقنع را هم ذکر کرند که ظاهراً اشتباه کردهاند. ابوالعلای معرّی هم همه ادیان را مسخره میکرده و مسخره کردن قرآن هم از او نقل شده است. ولی قرآن همچنان میدرخشد و در عین سادگی سایرین را از مقابه به مثل عاجز کرده است.
آهنگپذیری: نثر آهنگپذیر به نثری گویند که با آهنگ بهتر بیان شود ولی گفتهاند چیزی جز شعر آهنگ نمیپذیرد. آمده است: «تغنوا بالقرآن» بعضی گفتهاند یعنی بینیاز شوید به وسیله قرآن که تعبیر سخیفی است چرا که عرب برای استعمال بینیازی از استغنوا استفاده میکند و غنای اینجا به معنای أعم آهنگهای خوش و زیبا است و شامل حسنه هم میشود.
طه حسین: 1. آهنگ آیات متناسب با موضوعشان هست. بعضی آرام مانند : «كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَيْكَ مُبَارَكٌ لِّيَدَّبَّرُواْ ءَايَاتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ أُوْلُواْ الْأَلْبَاب» ص 29 و بعضی کوتاه با فشار شدید: « وَ الطُّور؛ وَ كِتَابٍ مَّسْطُور؛ فىِ رَقٍّ مَّنشُور؛ وَ الْبَيْتِ الْمَعْمُور؛ وَ السَّقْفِ الْمَرْفُوعِ؛ وَ الْبَحْرِ المَْسْجُور؛ إِنَّ عَذَابَ رَبِّكَ لَوَاقِعٌ؛ مَّا لَهُ مِن دَافِع»طور 8 – 1
2. بعد از اختراع رادیو یکی از صوتهایی که بیشترین درخواست را برای پخش داشت، قرآن بود، البته صر فاً جهت صوتش.
حلاوت قرآن: قرائت قرآن موضوعیت دارد و دارای منافعی است. تناسب میان فطرت و قرآن موجب عدم دلسرد شدن از شنیدن آن است. برخلاف سایر متون و ...
اعجاز قرآن (3)
هیچکس چیزی را در مقابل قرآن نیاورد جز عدهای محدود که آنقدر مضحک بود که بعضی قائل به «صرف» شدند یعنی این قدر مزخرف گویی در یک بشر عادی مخالف طبیعت است بلکه خداوند خواسته رسوایشان کند.
بشر برای مطرح کردن امور معنوی بالا ناچار به پناه بردن به غزل و کنایه و تشبیه به ملموس و عبارات سنگین میشود برخلاف قرآن. نکته دیگر اینکه تمام اکتشافات معلول تسلسلات در عالم است یعنی بشر در راهی گام برمیدارد که میرسیده به جایی و نابغهای چیزی را کشف میکند برخلاف قرآن که ابتدابه ساکن بوده است و در قرآن هم آمده است: «فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ» و ضمیر مثله را به پیامبر زده یعنی در شرایط و عصر جاهلیت که این قرآن نازل شده است.
قرآن و منطق:
منطق یا منطق ارسطوست که به منطق صورت معروف است و یا منطق ماده است که علمای جدید و بیکن و دکارت به آن معتقد بودند که عصاره سخن همه آنها در قرآن آمده است. مانند:
منشأهای خطاء ذهن از نظر قرآن:
1. پیروی از ظن و گمان: « إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ » انعام 116 اگر انسان طبق طبیعتش واقعیت را پیدا و به آن عمل کند اختلافات رفع میشود.
2. تقلید از گذشتگان: امر مشترک بین انبیاء پاره کردن زنجیر تقلید و رجوع به عقل فطری خدادادی است.
3. سرعت در قضاوت: « يَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِّنَ الحَْيَوةِ الدُّنْيَا وَ هُمْ عَنِ الاَْخِرَةِ هُمْ غَافِلُون» روم 7 نشان از عدم وجود مدارک کافی برای تفکر و حکم کردن راجع به آخرت و امور باطنی است.
4. هوای نفس: بیکن از آن تعبیر به بت نفس کردهاند. « إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ مَا تَهْوَى الْأَنفُس» نجم 23 علامه حلی برخلاف علمای سلف زمانی که خودش مبتلا شده بود مدارک را بررسی کرده بود و حکم به استحباب دادند بعد دید گوشه دلش تمایل به این فتوا دارند چون منفعتش در آن است. دستور داد چاه خانه را پر کردند بعد بررسی کرد و باز هم برداشت استحباب کرد.
5. پیروی از کبراء: بیکن از آن تعبیر به بتهای نمایشی کرده است. «وَ قَالُواْ رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَ كُبرََاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلا» مثلا وقتی آدم میخواهد نظری بدهد در مقابلش ارسطو را میبیند و یا بوعلی را میبیند سست میشود.
اعجاز قرآن (4)
اعجاز از نظر بیان توحید و معارف نبوی: {تعریف توحید هم از تعاریفی است که هر کسی از آن تعبیری کرده و گفته این در حد من است.} تعریف قرآن بالاتر از تمام تعاریف دیگر است و تفاوت زیادی با تورت و انجیل کنونی دارد و از جمله خصوصیاتش منزه دانستن خدا از جسم است.
تنزیهات خدا در قرآن :
قرآن با تعابیری چون تسبیح، تکبیر، تعال خدا را منزه از هر نقصی دانسته «سُبْحَانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُون» صافات 180 «الله اکبر» یعنی خدا بزرگتر است از آن است که در قالب وصف بگنجد. تنزیهات هم در جواب شبهات موجود بود.
وصف جلال و عظمت: پیامبر میفرماید:« لَوْ عَلِمَ أَبُوذَرٍّ مَا فِي قَلْبِ سَلْمَانَ لَقَتَلَه » نشان دهنده اختلاف مراتب است. قرآن در مساله توحید در بالاترین درجه صحبت کرده است. لذا برخی آیات را تأویل میبرند.
« لَهُ الْأَسْمَاءُ الحُْسْنى » طه 8 تقدیم خبر دال بر انحصار کمالات در خداوند است.
خداشناسی به دو گونه است: 1. نشانهها «سَنُريهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ في أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَق» فصلت 53
2. ذات خداوند
البته باید توجه کرد همانطور که «ژول لابوم» مفسر آیات القرآن الحکیم از قول «ماکس مولر» نقل کرده که توحید بر بتپرستی مقدم بوده و منشأ بتپرستی «نوت اسقلینوس» شاگرد ادریس پیامبر بود که مردم با نیرنگ شیطان فرط محبت او برای او مجسمه ساختند و آن را اکرام میکنند.
اعجاز قرآن (5)
موصوف به زیباترین وجه ممکن: تنها تعریف فلاسفه از خداوند «عله العلل» است که تعریفی بدون جذبه و شور و اشتیاق است برخلاف تعابیر پیامبران که سبب بروز عشق و علاقه نسبت به دین است « تُجاهِدُونَ في سَبيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ » صف 11
رابطه انسان و خدا: متفکران جدیدا به این نکته دست پیدا کردند که خداخواهی یکی از ابعاد بشر است و به واسطه آن انسان آرامش پیدا میکند« فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتىِ فَطَرَ النَّاسَ عَلَيهَْا » روم 30 « أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئنُِّ الْقُلُوب»رعد 28
وجدان اخلاقی از نظر قرآن: کانت فیلسوف آلمانی این جمله را روی سنگ قبرش نوشته: «دو چیز است که اعجاب انسان را بیشتر از همه به خود واداشته است: آسمان پرستاره. وجدان درونی ما» «وَ نَفْسٍ وَ مَا سَوَّئهَا؛ فَأَلهَْمَهَا فجُُورَهَا وَ تَقْوَئهَا» شمس 8–7
«لَا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيَامَةِ؛ وَ لَا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَة» نشان از پاکی نفس است که راجع به خود قضاوت میکند.
منطقی ترین بیان برای خدا شناسی: مسیحیان حتی تا الان مساله ایمان را از عقل و علم تفکیک کرده اند بر خلاف قرآن « إِنَّ فىِ خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلَافِ الَّيْلِ وَ النَّهَارِ وَ الْفُلْكِ الَّتىِ تجَْرِى فىِ الْبَحْرِ بِمَا يَنفَعُ النَّاسَ وَ مَا أَنزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّمَاءِ مِن مَّاءٍ فَأَحْيَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتهَِا وَ بَثَّ فِيهَا مِن كُلِّ دَابَّةٍ وَ تَصْرِيفِ الرِّيَحِ وَ السَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ لاََيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَعْقِلُون» بقره 164
لذا قرآن کاملترین کتابی است که میتواند راهنمای بشر در رسیدن به کمالش باشد. عقل و تهذیب را باید با هم طی نمود تا به نتیجه واحدی برسد نه اینکه فقط از استدلال استفاده کرد و معنویت را کنار بگذاریم
پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود
|